تبليغاتX
مهرنگ نامه

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

به من مومن نگو ...


شاعر : دکتر افشین یداللهی

جهت دریافت کاغذ دیواری لینکهای زیر را انتخاب کنید:


نوشته شده توسط مهرنگ در 19:21 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

تاریخ پرشیا - فصلنامه اول

نوشتارهای پیشین:

کورش کبیر (نوشتار اول)




کورش کبیر (نوشتار دوم)

به نام خدایی که به هر که دلش خواست قدرت داد تا عدالت را حکمفرما کند[1]. هنگامی که پیام آور یهوه ، دانیال نبی، وعده حضور منجی را در بابل به امت اسراییل می داد ، کورش لیدیه را تسخیر کرده بود و در جهت کسب امنیت در سرار امپراتوریش به شرق لشکر کشی کرده بود تا همه چیز و همه کس را تحت امر خویش در بیاورد. در این راه او تا بلخ ، هرات، مرو و سیستان و گرگان  پیش روی کرد و همه آن نواحی را تحت امر خودش در آورد[2].

حال که پادشاه ایران به آسودگی خاطر رسید و امنیت را در سراسر امپراتوریش برقرار کرده بود، زنگ خطری بزرگ را برای قدرتهای همسایه به صدا در آورد اما این زنگ خطر نبونید پادشاه بابل را بیدار نکرد چرا که سین (خدای هلال ماه) خدای مورد اعتماد نبونید به او اطمینان داده بود که شکست نخواهد خورد و اگر کورش حمله کند او را نابود خواهد کرد[3]. نبونید راهبه زاده ی معبد سین[4] در کمال آشفتگی بابل و پس از یک سلسله شورش داخلی قدرت را به دست گرفت. بر اساس لوحه های کشف شده نبونید در پایان 556 ق. م. به پادشاهی بابل رسید و بر اساس ادعای خودش با کمک و رضای مردوخ خدای خدایان بابل بر تخت نشست. اما هر چه از حکومت او می گذشت او از محبوبیت مردوخ می کاست و سعی بر آن داشت تا سین را جایگذین خدای محبوب بابل کند و همین امر باعث بروز نارضایتی بین روحانیون و مردم بابل شد. برگزار نشدن مراسم سالانه حج که با شکوه و مراسمات خاصی بر پا می شد و همچنین جابجایی برخی خدایان و کاوشهای بی امان نبونید در معابد بیش از پیش بر خشم و نارضایتی روحانیون افزود.

به هر حال بر اساس لوح ها و اسناد به دست آمده، در آن زمان که کورش به سمت بابل لشکر کشی می کرد تا بر متصرفاتش بیافزاید از قدرت و جلال همیشگی پادشاهان بابلی هیچ خبری نبود. دیگر خبری از بخت النصر کبیر[5]  نبود. بخت النصری که باغهای شگفت انگیز و تحسین بر انگیز بابل را برای شهبانوی مادی خود بنا کرده بود[6] و کسی که توانسته بود امپراتوری آشوریان را ویران کند، اکنون سالیانی بود که خاک او را در بر کشیده بود[7] و جانشینان وی نه در کشور گشایی و نه در باسازی و آبادانی بابل و یا حتی رونق دادن به معابد هیچ کاری از پیش نبرده بودند.

بابل شهری که در حدود 20 قرن یکی از زیباترین و پر شکوه ترین شهرهای دنیا و به نوعی ملکه شهرها به شمار می رفت اکنون در محاصره ایرانیان قرار گرفته بود. بابل در بین سالهای 612 ق. م. تا 320 ق. م. با بیش از 200000 نفر جمعیت، پرجمعیت ترین شهر دنیا لقب گرفت تا نشانه ای از عظمت و شکوه این شهر باستانی باشد[8]. بر اساس گفته های دیودروس مورخ عهد اوگوست قیصر روم، ملکه سمیرامیس دروازه های 23 متری (پنجاه ذراع) این شهر را بنا نهاد. دروازه هایی که ملکه سمیرامیس و یا پادشاهان بعد از او ساخته بودند پهنای آن به اندازه ای بود که دو عراده به راحتی می توانستند پهلو به پهلو از روی آن عبور کنند[9].

لشکر مصمم پارسی بدون مقاومت آنچنانی پا به مرزهای بابل گذاشتند و به راحتی و در ظرف چند روز خود را تا پای دروازه های بابل رساندند. به گواه تاریخ سپاهیان کورش آنچنان راحت تا بابل پیش رفتند که گویی بابل خود خواسته تسلیم شده و مردوخ (خدای محبوب بابلیان) با دست خود اجازه ورود پارسی ها را صادر کرده بود. اما دروازه های سترگ بابل به این آسانی ها قابل نفوذ نبودند و حتی غول پیکرترین منجنیق ها هم قادر به شکستن این حصار عظیم نبودند. از طرف دیگر شهر بابل قادر به تحمل حتی سالها محاصره هم بود چرا که به اندازه 10 سال آذوقه و خواربار در شهر یافت می شد. شاید بیهوده نبود که حکمران بابل اولین شب های حضور کورش بر دروازه های بابل را به میگساری و عشرت گذراند. او می خواست که پادشاه گستاخ پارسی را به ریشخند بگیرد و پس از مدتی محاصره به خانه اش بازگرداند اما او هرگز به خواسته اش نرسید چرا که در همان اولین شب ها و در همان مهمانی های پر از میگساری به یکباره فرمانده پارسی را در روبروی دیدگان خود دید و بهت و حیرت سراپای وجودش را فراگرفت. آیا خیانتی گریبانگیر پادشاه بابل شده بود یا سردار پارسی راه حلی غیر ممکن را ممکن ساخته بود؟!! برخی همچون هردوت و گزنفون با کمی اختلاف بر این عقیده بودند که کورش از طریق شطی که از درون شهر عبور می کرد وارد بابل شد و برخی بر این باورند که با خیانت کاهنان و همدستان ایشان بابل سقوط کرد. گزنفون می گوید که کورش با حفر خندق مسیر شط پر خروش و پر آب را که عبور از آن را غیر ممکن م یدانستند را تغییر داد و با سوارانش در شبی که جشن عمومی در شهر بر پا بود وارد شهر شد و پس از اندکی مبارزه بابل را فتح کرد. بابل، عروس خاور زمین در 23 شهریورماه 539 ق. م. توسط کورش کبیر فتح شد[10] تا امپراتوری پارس به بزرگترین امپراتوری دنیا و بزرگترین رقیب یونان تبدیل شود. با تصرف بابل تمدنی دیگر به پارس ضمیمه شد تا ایرانیان به یک تمدن ناب دیگر دسترسی پیدا کنند و تمدن پرشیا را بنیان بگذارند. پس از این فتح بابل نیز سرنوشتی بهتر از لیدیه پیدا نکرد و پس از آن این شهر مغرور شده دیگر هیچگاه به عرصه تمدنی دنیا پای نگذاشت و کم کم و در طول زمان به شهری کوچک و عادی تبدیل شد.

سقوط بابل بیش از اینکه مردوخ، مردم بابل یا پارسیان را خشنود کند یهودیان در اسارت را خشنود کرد چرا که ایشان پس از در حدود نیم قرن تبعید و دوری از اورشلیم می توانستند آزادی خویش را چشن بگیرند و پس از آنهمه آوازهای حزن انگیز که در وصف خانه مقدس ویران شده خویش بدست بخت النصر سروده بودند به آغوش اورشلیم بازگردند. حال یهوه ایشان را پس از تنبیهی طولانی و اسارتی خفت بار بدست بنده مسیح شده اش[11] آزاد ساخته و گناه ناسپاسی یهودیان را بخشیده است. پس از اندک زمانی کورش یهودیان را آزاد می کند و تمامی ثروت های غارت شده ایشان را باز پس می دهد و با مقادیری طلا و جواهرات ایشان را راهی اورشلیم می سازد تا معبد ویران شده خویش را باسازی کنند و این آغاز رابطه ای عمیق فی ما بین یهودیان و پارسیان تا سالهای متمادی بود.

کورش در زمان حضورش در بابل خدایان جا بجا شده را به جای خویش باز می گرداند و دست دوستی به سوی مردوخ دراز می کند و در مقابلش تعظیم می کند و از مردوخ برای خودش و جانشینش طلب عنایتش را می کند. اما مهمترین اثر به جای مانده از کورش در این شهر، متنی حک شده بر روی استوانه ای گلی مشهور به منشور کورش بزرگ است که بخشی از زبان خود او و بخشی از زبان شخص دیگری گفته شده است. این منشور که بدل آن در سازمان ملل نگهداری شده به عنوان اولین بیانیه حقوق بشر شناخته شده و به زبانهای مختلف ترجمه شده است.

کورش پس از نزدیک به 23 سال حکومت در سال 528 ق. م. از دنیا رفت و یا به تعبیراتی به دست سکاها از پای در آمد و به شکلی فجیح به قتل رسید. به طور قطع نمی توان گفت که آیا کورش کشته شد یا با مرگ طبیعی اما این را به صراحت می توان گفت که ممالک طابع وی از او خشنود بودند و در این رابطه اسناد و الواح فراوانی وجود دارد. او در مدت کوتاهی از پادشاهی یک امپراتوری بزرگ چند ملیتی و چند مذهبی را به جای گذاشت که در نوع خودش اگر نه بی نظیر بلکه در دنیا باستان کم نظیر بود.



[1] اشاره به آیه 1 تا 3 باب 45 کتاب اشعیا در عهد عتیق

[3] شاهانشاهی هخامنشی ، امیر حسین خنجی، بخش دوم  ص 230، برگرفته از سایت www.irantarikh.com

[4] کورش کبیر، آلبر شاندرو، ص 253، ترجمه محمد قاضی

[5] بُختُنَصَّر (بُختُ نَصَّر(،  نامیست بابلی و در زبان عبری به صورت نَبوکَد نَصَّر درآمده (کتاب دانیال نبی ، 1:1) منبع: http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=645

[6] کورش کبیر، آلبر شاندرو، ص 237، ترجمه محمد قاضی

[7] بخت النصر در سال 561 ق. م. فوت کرد

[8] Largest cities through history، مت رزنبرگ، http://geography.about.com/library/weekly/aa011201a.htm

[9] کورش کبیر، آلبر شاندرو، ص 276، ترجمه محمد قاضی

[10] شاهانشاهی هخامنشی ، امیر حسین خنجی، بخش دوم  ص 234، برگرفته از سایت www.irantarikh.com

[11] اشاره به آیه 1 کتاب اشعیا باب 45 :  خداوند  به‌ مسيح‌ خويش‌ يعني‌ به كورش‌ كه‌: دست‌ راست‌ او را گرفتم‌ تا به‌ حضور وي‌ امّت‌ها را مغلوب‌ سازم‌ و كمرهاي‌ پادشاهان‌ را بگشايم‌ تا درها را به‌ حضور وي‌ مفتوح‌ نمايم‌ و دروازه‌ها ديگر بسته‌ نشود چنين‌ مي‌گوید

مواخذ:

1. ظهور و سقوط بابل، بهرام افتخاری، روزنامه جام جم، برگرفته از سایت آفتاب

2. کتاب مقدس، عهد عتیق، کتاب اشعیا

3. کتاب مقدس، عهد عتیق، کتاب ارمیا

4. کتاب مقدس، عهد عتیق، کتاب دانیال

5. ویکی پدیا

 

نوشته شده توسط مهرنگ در 23:17 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

تاریخ پرشیا - فصلنامه اول

 

کورش کبیر (نوشتار اول)

به نام خدایی که وعده هایش حق است[1]. شاید زمانی که اشعیای نبی در رویا یهوه را ملاقات کرد که روزهای سرد و تاریک بنی اسراییل را نوید می داد و می بایست قوم یهود را بدان آگاه می کرد ، چهره ی شبانی را که قرار بود این قوم را در آینده نجات دهد را نیز دیده بود. آنچه از تفاسیر و شواهد بر می آید شبان مذکور در کتاب مقدس به احتمال قریب به یقین کسی که قرار بود در آینده قوم یهود را از عذاب برهاند و به تنبیه ایشان خاتمه دهد و عدالت را حکمفرما کند کسی به جز کوروش فرزند کبوجیه (کامبیز) پارسی و ماندانای مادی نبوده است.

کورش دو رگه (پارسی - مادی) بی شک آغاز گر تمدنی بود که تا قرنها ماندگار و پا برجا ماند. از زمان و چگونگی تولد او به جز افسانه هایی که بی شباهت به افسانه های آشوری نبود اطلاعات دقیقی در دسترس نیست و شاید مثل همگان ما نیز بایستی به افسانه های نقل شده توسط پدر تاریخ ، هردوت[2] یونانی ، پناه ببریم و مثل همیشه اسطوره ها را در سایه بان افسانه ها ملاقات کنیم. به هر تقدیر آنچه که مشخص است کورش در حدود 550 قبل از میلاد اکباتان پایتخت جد مادریش آژی دهاک را با کمک 30000 سرباز پارسی و در طی چند حمله تسخیر می کنداژی دهاک آخرین پادشاه مادها بود که جز بدی و سیاهی رنگ دیگری را در تشریح احوال او در کتب تاریخی ننوشته اند. این تصور سیاه از آژی دهاک (که حتی در اوستا نامی برای اژدهایی سه سر است[3] ) شاید به خاطر این بوده که خدمات او در مقایسه با حکمران بعدی به هیچ می ماند و شاید اینگونه نیز بتوان تنیجه گرفت که آژی دهاک آنگونه که بر سیاهه های تاریخ نوشته اند گناهکار و مرتد خدایان نبوده است .

به هر حال اولین و آغازین اعمال نامعقول حکمران جدید در اولین غلبه اش بر دشمن نمایان می شود. کوروش نه تنها آژی دهاک را به قتل نرساند بلکه او را مورد احترام قرار داد و تا آخرین لحظات زتدگی شاه معدوم از او پذیرایی کرد. پس از فتح اکباتان کوروش دختر آژی دهاک که محتملا خاله او نیز محسوب می شده را به همسری اختیار می کند[4]. والی جدید پس از غلبه بر آژی دهاک و انتقال گنجهای اکباتان به انزان  در سال 546 قبل از میلاد خود را پادشاه ایران متحد از پارسها و مادها می نامد و شوش را به پایتختی بر می گزیند[5].

اما تقدیر برای کورش روزهای آرام و بی دردسری را نمی خواست و در حالی که در تختگاهش مشغول رسیدگی و تنظیم و اداره مملکت و ساتراپهای[6] جدیدش بود خبر یورش کرزوس پادشاه لیدیه را شنید. البته شاید فقط تقدیر نبود که اینگونه می خواست بلکه پادشاه ایران نیز  اینچنین می خواست و در رویای آن به سر می برد. بنابراین همه چیز برای  یک رویارویی تمام عیار بین ایران و لیدیه آماده می شد و همانطور که روحانیان معبد دلف پیش بینی کردند قرار بود کرزوس در جنگ با پارسیان امپراتوری بزرگی را نابود کند[7]. کرزوس که شهرت ثروت افسانه ایش شهرهای آن روز جهان را در نوردیده بود به دلگرمی پیش بینی روحانیان معبد دلف و سربازانی که از سراسر امپراتوریش گرد آورده بود از سارد به مرزهای ایران شتافت.

در مشرق زمین فرماندار سابق انزان و حکمران جدید پرشیا (ایران) پس از مطلع شدن از حمله لیدیایی ها با سربازانش 2400 کیلومتر راه سعب العبور را پیمودند تا با سربازان جنگجوی لیدیایی روبرو شوند. پس از جنگی سخت و خونین ایرانیان با درایت کورش و هارپاگ وزیرش، توانستند لیدیایها را تا دروازه های سارد پایتخت لیدیه عقب برانند و در نهایت بوسیله خیانت یکی از ساردیها دروازه های شهر سارد را بگشایند. کرزوس مغلوب حال در چنگال پارسیانی بود که از سرزمینی سنگلاخی آمده بودند که نه تنها شراب برای نوشیدن نداشتند بلکه آب و غذا هم به اندازه کافی برای میل کردن نداشتند. مردانی که شلوارهای گشاد و پف کرده بر تن می کردند.

کرزوس بخت و اقبال بلندی داشت که در چنگال مردی اسیر شد که باز هم سنت شکنی کرد و نه تنها به مثال آشور بانیپال ، بختنصر و سارگن شهر و دودمان او را نابود نکرد بلکه او را به سمت مشاور خود برگزید.

آری ، کرزوس در جنگ با پارسیان امپراتوری بزرگی را نابود کرد و آن امپراتوری لیدیه بود. ملتی که پیشرفته ترین نوع مبادلات و مخترع اولین سکه های ضرب شده در دنیا بودند با طمع و اشتباه کرزوس برای همیشه از صحنه قدرت و تمدنی بشری کنار رفتند و این پایانی برای تمدنی به نام لیدیه بود.

پایان نوشتار اول

 



[1] اشاره به ماجرای تنبیه قوم بنی اسراییل در کتاب مقدس (عهد عتیق) – کتاب اشعیا باب اول

[2] هردوت یکی از بزرگترین تاریخ نگاران تاریخ باستان محسوب می شود که در حدود نیمه اول قرن پنجم می زیسته است. ویکی پدیا

[3] در اوستا، (یسنا ۷ -۹ ؛ یشت‌ها ۳۳ - ۳۴‌:۵ ؛ ۱۴‌: ۴۰ ؛ ۲۷‌:۱۹‌) ؛ ضحاک (در اوستا: اژی دهاک‌) اژدهایی سه سر است که ثریتونا (فریدون‌) با او می‌جنگد

[4] کتزیاس می گوید که نام این زن آمیتیس بوده و کوروش پس از غلبه بر آژی دهاک با او ازدواج می کند.

کورش کبیر ،آلبر شاندرو، ص73

[5] کورس کبیر - ویکی پدیا

[6] استان یا ایالت

[7] کروزوس پادشاه لیدیه قبل از گردآوری سپاهی گران از دلیرترین سربازان لیدیایی پیک هایی را به معابد معتبر آن زمان روانه کرد تا مهر تاییدی بر حمله او به ایران بدست آورد. در بین پیشبینی های مختلف کروزوس این پیش بینی را بیشتر پسندید و پس از ارسال هدایایی فراوان جنگ با ایران را آغاز کرد.

کوروش کبیر، آلبر شاندرو، ص126

 

 

مواخذ:

۱. کورش کبیر نوشته آلبر شاندرو ترجمه محمد قاضی

۲. زردشتیان باورها و آداب دینی آنها نوشته مری بویس ترجمه عسکر بهرامی

۳. کتاب مقدس - عهد عتیق - کتاب اشعیا ،ارمیا و کتاب دانیال نبی

نوشته شده توسط مهرنگ در 19:39 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم بهمن 1386

مولانا نامه

عکس از سایت مولانا

 

 غیر رویت هرچه بینم نور چشمم کم شود

هر کسی را ره مده ای پرده مژگان من

مولانا

 

به نام خدایی که نور آسمانها و زمین است [1] . حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی شاعر پارسی گوی زاده بلخ بی شک یکی از ستاره های بی بدیل و درخشان جهان اسلام به شمار می رود که سخن نافذ و فیلسوفانه اش نه تنها در عصر خودش بلکه در عصر کنونی نیز جلا بخش دلهای عاشق و حقیقت جو است. اشعار و جملات پند آمیز مولانا هرچند از نظر نظام و شکل و قافیه چندان زیبا و روان نیست (و به مثال ویرانه ای از کلمات است) اما از نظر معنی و مفهوم دارای ابعادی بی نظیر و شگفت انگیز است که هر کسی را به فکر و تدبر وا می دارد. آرا و افکار پرشور او از حد و اندازه های یک مرز و بوم (کشور) و یک فرهنگ فراتر است و دارای منزلتی جهانی برای همه انسانها و اعصار می باشد[2].

بیت بالا برگرفته از غزلیات مولانا می باشد که در آن با چیره دستی اندیشه های خود را به تصویر می کشد. در کنار معنای ظاهری آن بایستی نکاتی ظریف در بیت بالا را در نظر گرفت که جای بحث و گفتگو دارند. نور در فرهنگ و سنت ایران زمین جایگاهی کهن دارد که نماد پاکی و همچنین چیرگی در برابر تاریکی است، تاریکی که مظهر زشتی و گناه و پلیدیست. نور در آیین مهر، پهلویون[3]، زردشتی و مانوی[4] دارای اهمیت و قداست بوده  و هست. اما حتی مسلمانان نسبت به آن بی توجه نبودند و افرادی همچون شیخ شهاب الدین ابوالفتح یحی سهروردی معروف به شیخ اشراق فلسفه خود را بر نور و ظلمت پایه گذاری کردند. به عقیده نگارنده پیر هرات به آرا فیلسوفان بنامی همچون سهروردی که نسلی پیش از او میزیسته و همچنین با فرهنگ ایرانی و باستانی خویش کاملا آشنا بوده و عامدا از اصطلاح نور چشم بهره جسته است. اما چشمی که در دل آدمی نهفته است چشمی که اگر از اله (خداوندگار) خویش روی گردان شود خاموشی و تاریکی و زشتی و پلیدی نصیبش خواهد شد. مولانا این نکته را متذکر می شود که چشم دلی که خواستگاه و میلش و خواهشش ، رو و سو و جهت الهی ندارد کم فروغ می شود و راه تباهی می پیماید.

سهروردی (شیخ اشراق) معتقد بود که افراد بشر که همه از نور هستند چند نوع می‌باشند. در بعضی از آنها، نور طوری متراکم گردیده که راه برای عبور نورهائی که از اطراف به آنها می‌تابد وجود ندارد اما تراکم نور در بعضی از اشخاص کمتر و آنها دارای تبلور هستند و نوری که از اطراف بر آنان می‌تابد از آنها عبور می‌کند[5]. با توجه به نظر شیخ مقتول (اشراق) و گفته مولانا اینطور می توان نتیجه گرفت که انسانی که از نور حق سرشار شد و دلش با روشنایی عجین شد و به غیر از رویت حق چیزی نخواست, راه حق و حقیقت و زیبایی را می پیماید و آنقدر نورانی می شود و از نور الهی تاثیر می پذیرد تا جزیی از خود نورالانوار[6] می شود.

در پایان پیر هرات با چیره دستی و لطافت خاصی خود و بشر را نهیب می زند که هر کسی و چیزی و خیالی و هوسی را به سرا پرده ی دیدگان دل خویش راه مدهید تا شما هم جزو رستگارن باشید.

 



[1] خدا نور (وجود بخش) آسمانها و زمین است – بخشی از آیه 35 سوره نور به ترجمه استاد محی الدین الهی قمشه ای

[2] هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود – وارهد از هر دو جهان بی حد و اندازه شود (مولانا)

[3]از کتاب سهروردی شیخ اشراق مدیحه سرای نور نوشته عطاالله تدین ص 59

[4] آیین مانوی – ویکی پدیا

[5]از کتاب سهروردی شیخ اشراق مدیحه سرای نور نوشته عطاالله تدین ص 90

[6] سهروردی وجودشناسی خود را «نورالانوار» نام داده است. همان حقیقت الهی که درجه روشنی آن چشم را کور می کند. نور را نمی توان با کمک چیز دیگر و نسبت به آن تعریف کرد، زیرا تمام اشیا با نور آشکار می شوند و طبعا باید با نور تعریف شوند. «نورالانوار» یا «نور مطلق» همان وجود مطلق است و تمام موجودات، وجود خود را از این منبع کسب کرده اند و جهان هستی چیزی جز مراتب و درجات گوناگون روشنایی و تاریکی نیست. به همین دلیل سلسله مراتب موجودات بستگی به درجه نزدیکی آن ها با «نورالانوار» دارد، یعنی به میزان درجه «اشراق» و نوری که از نورالانوار به آن ها می رسد. ویکی پدیا

 

مواخذ:

1.       اوصاف پارسایان نوشته دکتر عبدالکریم سروش

۲.     سهروردی شیخ اشراق مدیحه سرای نور نوشته عطاالله تدین

نوشته شده توسط مهرنگ در 22:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم بهمن 1386

امر به منکر و نهی از معروف!!!

"شما (مسلمانان حقیقی) نیکو ترین امتی هستید که بر آن قیام کردند که (برای اصلاح بشر) مردم را به نیکوکاری (امر به معروف) وادار کنند و از بد کاری باز دارند (نهی از منکر) و ایمان به خدا آورند."[1]

 

به نام خدایی که امر به خواندن کرد[2]. مقاله امر به منکر و نهی از معروف بهانه ایست تا به مقوله ای اشاره کنم که شاید امروزه به یکی از مشغله های فکری عقلا و از طرفی به یکی از مضحکه های نسل امروز جوان (جوان نه به معنی کم سن و سال بلکه به معنای خام، ناپخته  و کم اندیش و نیمه اندیشمند) ما بدل شده است. امر به معروف و نهی از منکر که در صدر اسلام فلسفه، شعار و اوج حرکت مردم به سوی پیشرفت و دگرگونی بود امروزه به بازیچه ای در دست صفهای سیاسی برای کوبیدن یکدیگر و به یکی از مخاطره انگیز ترین اعمال سیاسی مذهبی بدل شده است. از آن برای کوبیدن و سرکوب و ترور شخصیتها و مسولان و گاها رییس جمهور قبل و ما قبل و حاضر استفاده می کنند و نام آن را انتقاد دموکراتیک یا امر به معروف و نهی از منکر از طرف خدا می نامند. اما اینجا پایان وارونه جلوه دادن و سوء استفاده از این ایدویولوژی انقلابی نیست و این عمل تا به دانجا سخیف و کم ارزش شده که در حد تذکرات شفاهی و در برخی موارد عملی جهت بر سر کردن پوششی به نام حجاب و ممانعت از البسه های فتیش[3]  توسط نیروی انتظامی که مسول حفظ امنیت  و جان و مال مردم است، تنزل پیدا کرده است و انگار که نه انگار "لا اکراه فی الدین". با زور و اعمال قدرت بر خواستن بر علیه  عملی ضد فرهنگی، و بجای فهم علت ، معلول را معدوم کردن و بجای درمان سرچشمه لیوان لیوان آب از چاه بیرون ریختن، چیزی جز پرورش منکر و خفه کردن و محدود کردن معروف به اعمالی ظاهری مقطعی نیست. اگر نسل پیش رو و حاضر تحمل پذیرش نیم متر پارچه را روی سرش ندارد نه فقط بخاطر هجوم مدرنیته (البته اگر تمام دستاوردهای مدرنیته را فاکتور بگیریم و به عریان گری آن بسنده کنیم) و غرب بلکه بخاطر عدم ارایه پوشش های متنوع قابل قبول و بسنده کردن به پوشش زرتشتی کهن و تکیه و تاکید بر رنگ سیاه و مشکی مکروه است. فرهنگی که در یکجا مانده و جریان و پویایی ندارد محکوم به باتلاق شدن است. برای مبارزه با یک ضد ارزش باید ریشه آن را جست، کاری که حسین بن علی در سال 61 هجری به پیروان و مسلمانان حقیقی امت آموخت. قیام حسین بن علی قیام علیه منکر ترین منکر ها بود و قیام بر علیه ریشه بود و نه برگ. ای کاش بجای گریستن و تشکیل حلقه ماتم بر مصائبش که در مقابل تفکر، حرکت، هدف و ایدئولوژی او ناچیز است، کمی هم به علت قیام بجای معلولش فکر می کردیم. ای کاش بجای کوچک کردن قیامش و بجای مدح ها و ادعیه بی اثر و در برخی موارد ریاکارنه و غلو آمیز به این می اندیشیدیم که مرد زمانه با چه جنگید. فرزند علی نه با شخصیت بی شخصیت یزید که با ایدئولوژی یزیدیان که بر سرچشمه های آگاهی و خرد چنبره زده بودند و هر آنچه را که به صلاحشان بود امر و هر آنچه را که به ضررشان بود نهی می کردند، جنگید.  

تنها و تنها به این مفتخریم که جزء اندک ملت گریان اهل عصمت و طهارت ما شیعیان مخلص و وفادار امت اسلامی هستیم و چقدر غافلیم از تکلیف اصلی مان در این دوره افول و غروب جوامع اسلامی. امروزه امر به آگاهی و کسب علم و حکمت تکلیف عصر نا آگاه ما و نهی از بی خردی، تعصب، و پیروی کورکورانه است. واگر این امت پیرو علی است باید به این حرف ایمان راسخ داشته باشد که " خداوند ... امر به معروف را برای اصلاح توده های نا آگاه، و نهی از منکر را برای بازداشتن بیخردان از زشتی ها ... واجب کرد[4]."

و چه تاسف بر انگیز است زمانی که اشعری های زمانه وضع اسف بار موجود را توجیه و مصیبت های وارده را که تنها ناشی از کم کاری وکج فهمی امت دیروز و امروز است را امتحان الهی می نامند[5]. ای کاش ایشان بجای رضای به وضع موجود و گریه بر مصیبت دیروز و محصور کردن اطلاعات و آگاهی به دست عده ای محدود، فریاد وا اسفا سر می دادند و پشه هایی که دست باد و طوفان آنها را به هر جهت که می خواهد می کشاند[6] را بیدار می کردند و آنها را به تکلیف خویش که کسب آگاهی و طغیان بر نابخردیهاست ترغیب می کردند. چه غم انگیز است که میزان مطالعه جامعه علوی پیشرو اسلامی در سال 79 تنها یک دقیقه یوده[7] در حالی که میزان مطالعه مرد و زن غربی کافر، ملحد، بی فرهنگ، درغگو، ساده اندیش، و بی بند و بار در مقایسه با مسلمانان مومن، با خدا، بی شهوت، مبارز، حسینی و همیشه بهشتی به اندازه فاصله ارض و سماء است. ای کاش بجای سیر و تمرکز بر ماوراء طبیعه و کشف تعداد فرشتگان و تعداد حوریان و عرض و طول بهشت احکام نجاسات و اثبات الوهیت امامان و کفر مغرب زمین و منقولات، کمی هم به معقولات و اقتصاد و طبیعت و صنعت می اندیشیدیم و یادآور این نکته می شدیم که ما از همین دنیا و طبیعت رو به آسمان خواهیم رفت و هیج شخصی بدون گذر از دنیا و تفکر و تعقل در همین دنیای وا نفسا به درهای بهشتی آسمان نخواهد رسید.ای کاش کمی بیشتر و علمی تر سر به گریبان خویش فرو می بردیم و به حال خودمان که این همه از اسلام محمدی، حسینی، و جعفری فاصله گرفته ایم نه تنها در عاشورا و تاسوعا و فاطمیه که همه روزه می گریستیم. اما امروز نه زمانه گریستن است و نه مجال آن داریم که امروز زمانه امر به آگاهی و نهی از بی خردیست و این فلسفه چنان مهم، حیاتی، محرک و مسولیت ساز است که برای خداوند از ایمان مقدم تر است[8].

 


[1] آل عمران 110 – ترجمه استاد محی الدین مهدی الهی قمشه ای

[2] اشاره به آیه اول سوره علق

[3] چسبان و تحریک کننده

[4] بخشی از حکمت 252 نهج البلاغه به ترجمه محمد دشتی

[5] در تلویزیون جمهوری اسلامی ایران مفسری اینچنین تفسیر می کرد که چون به گفته قرآن خداوند کفار را به حال خویش رها کرده به آنها هر جه می خواهند عطا می کند و ما پیروان راستین با مشکلات و سختی ها( و لابد فقر) امتحان پس می دهیم. عجب خدای بی انصافی! اگر بخواهیم هم نمی توانیم از رنج های دنیویمان بکاهیم چرا که محکوم به سختی وبلایای متعددیم!!

[6] اشاره به حکمت 147 نهج البلاغه ترجمه محمد دشتی "مردم سه دسته اند، دانشمند الهی، و آموزنده ای بر راه رستگاری، و پشه های دست خوش باد و طوفان و همیشه سر گردان، که به دنبال هر سر و صدایی می روند، و با وزش بادی حرکت می کنند. نه از روشنایی دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استواری پناه گرفتند."

[7] مريم پاپي، بالاخره مردم كتاب مي‌خوانند يا نمي‌خوانند؟،كتاب هفته، شماره 22، آبان 1380 http://www.borj.de/Tanz/ta3.htm

[8] اشاره به آیه 110 آل عمران

نوشته شده توسط مهرنگ در 23:30 |  لینک ثابت   •