تبليغاتX
مهرنگ نامه

مهرنگ نامه

مشق شب


ما انسان ها به شکل اعجاب انگیزی دچار خود شده ایم بدین معنی که هر آنچه هستیم فی الواقع عکس العملی است که جهان پیرامون ما بر اعمال ما داشته است. ما دچار تصمیماتی شده ایم که خود گرفته ایم و در محاصره ی رفتارهای خود هستیم. اگر به عقب نگاهی بیندازیم به وضوح رد پای خویش را می بینیم که ما را تا این مرحله کشانده اند. هر تصمیمی که عملی کرده ایم نتایجش را دیر یا زود در خود خودمان دیده ایم. بیهوده به زمین و زمان و محیط اطرافمان بند کرده ایم و آنها را مقصر جلوه می دهیم. ما هر چه هستیم عکس العمل جهان پیرامون ما بر اعمال ماست. شاید بگویید که روضه ای دیگر بر منبر چاق می کنم اما برای اثبات این مدعا علم و تاریخ را نیز به خدمت می گیرم تا سخن را پیش ببرم. سر آیزاک (یا اسحاق) نیوتن فیزیک دان برجسته ی جهان مدرن قانون سوم خویش را در باب اجسام بر همین اساس بنا نموده است. هرگاه جسمی به جسمی دیگر نیرو وارد کند جسم دوم نیز نیرویی به همان بزرگی ولی در خلاف جهت بر جسم اول وارد می کند[1]. هر چند نیوتن قوانینش را در باب اجسام بنا کرد اما به خوبی این قانون را می توانیم در جهان انسان ها نیز حس کنیم. هر عملی عکس العملی دارد. این جهان بطور اعجاب انگیزی به این قانون پایبند است. اما این قانون فقط شامل اشخاص به صورت فردی نمی شود. وقتی از بالا به این ماجرا می نگریم نیک در می یابیم که قانون شگفت انگیز این جهان شامل جوامع (امت ها و ملت ها) نیز می شود. فی الواقع جهان پیرامون ما به تصمیمات و اعمال جوامع چه بسا سریعتر و مهلک تر پاسخ می گوید. در طول تاریخ پر فراز و نشیب انسان ها جوامع بیهوده به شکوه و عظمت نرسیدند و بیهوده هم از قله ی پیشرفت به زمین گرم ذلت ننشستند. پیشرفت ملت ها بر پایه ی این حکم نا نوشته بنا شده همانطور که نابودی آنها هم بر همین حکم استوار بوده است. 

واقعه ی سال ۶۰ هجری در سرزمین نینوا یکی از آن حوادثی است که جامعه ی ما در طی سالیان دراز بر آن تمرکز دارد و هر ساله این واقعه را به عزا می نشیند. آنچه بر حسین بن علی و یارانش اتفاق افتاد بی گمان حادثه ای نبود که به یکباره بر جامعه ی مسلمین حادث شود و همه را شگفت زده کند. آنچه بر حسین و یارانش روا شد عکس العمل مجموعه ای بود که سال ها قبل به دست جد حسین، پیامبر مسلمین، محمد بن عبدالله از قدرت به کناری رانده شدند و یا به قتل رسیدند. این مجموعه با به قدرت رسیدن در امور جامعه عامدانه و به کمک خود جامعه ی اسلامی به مرور زمان به این مهم دست یافتند و توانستند اصلی ترین رقبای خود را در قدرت به کنار بزنند. اما این پایان ماجرا نبود. همین ماجرا و همین نسل کشی حاکم وقت یعنی یزید بن معاویه باعث شد تنها یک نسل بعد بر اثر یک شورش همه جانبه این خاندان و حاکمانش برای همیشه از صحنه ی قدرت به زیر کشیده شوند. این قانون و طبیعت انکار ناشدنی این جهان شگفت انگیز است. اما جالب تر و اعجاب انگیز تر از این وقایع اینجاست که جامعه و مردمی که برای نوه ی پیامبرشان سر دست می شکستند و ایمان داشتند و شاید گمان داشتند که با حضور او در راس قدرت به عدالت نزدیکتر می شوند وقتی او را یاری نکردند هیچ گاه روی خوش انصاف و تیغ برنده ی عدالت و رایحه ی خوش مدینه ی فاضله را ندیدند. از آن تاریخ به بعد ظلم و ظلمت نه مهمان نا خوانده بلکه مهمان خوانده ی این امت شد. مقصرین این وقایع و وقایعه بعد از آن یک جامعه ی کوچک (کوفی) و ایل و تبار یا شهر نبودند بلکه کل امپراطوری اسلامی در آنچه به سرشان آمد و در ظلم هایی که بر آنها رفت کاملا سهیم و هم دست بودند. آنها به مانند همه ی مردم تاریخ به طور شگفت آوری به قانون این جهان پایبند بودند. 

بنابراین به دنبال مقصر یا مقصران و دشمنانی در خارج از خود و جامعه ی خود نباشید. به ضرس قاطع می توان گفت ما دچار خود شده ایم.


-------------------

۱. ویکی پدیا. آیزاک نیوتن. http://fa.wikipedia.org/wiki/آیزاک_نیوتن#.D9.82.D9.88.D8.A7.D9.86.DB.8C.D9.86_.D9.86.DB.8C.D9.88.D8.AA.D9.86_.D8.AF.D8.B1_.D8.AD.D8.B1.DA.A9.D8.AA_.D8.A7.D8.AC.D8.B3.D8.A7.D9.85

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 13:5  توسط مهرنگ  | 


تمدن هایی که در طول تاریخ در هر مکانی که شکل گرفتند دارای مشخصه های تقریبا یکسانی بودند. هر چند ما ایرانیان همیشه شروع و اتمام هر تمدنی را به اشخاص نسبت داده و می دهیم اما تمدن ها بیش از اینکه به اشخاص متکی باشند به بنیان هایی تعلق دارند که (حداقل ما ایرانی ها) کمتر به آنها توجه داشته ایم. یکی از این بنیان های تمدن ساز نقش زنان در ایجاد یک تمدن بزرگ بوده است که متاسفانه از نگاه خیلی از محققان پنهان مانده است. کمبود اطلاعات از گذشته و ضد و نقیض بودن برخی اطلاعات بجا مانده از تمدن ها به رازآلود ماندن و افسانه وار شدن تشکیل و مرگ تمدن ها بیشتر کمک کرده است. 

والبته در مورد نقش و جایگاه زنان در این تمدن ها به مشکلاتی بیشتری بر می خوریم و بشدت مرد سالار بودن جوامع هم که تاریخ را به دست ما سپرده اند در این امر بی تاثیر نبوده و نیستند. اما از لا به لای مدارکی که برای ما باقی مانده می توانیم به این نتیجه برسیم که بر خلاف آنچه تصویر شده زنان نقشی حیاتی در حیات و مرگ تمدن ها داشته اند. متن های به جای مانده از تخت جمشید نشان دهنده حضور زنان در حوزه ساخت ساز تخت جمشید بوده است. امپراطوری اسلامی که در حدود ۱۴۰۰ سال پیش آغاز به کار کرد با فرمان محمد زنان به جایگاهی کاملا متفات نسبت به قبل از آن پیدا کردند. مردان از زنده به گور کردن دختران و همچنین از داشتن همسران متعدد غیر عقدی منع شدند و از طرفی به شکل شگفت آوری زنان این حق را به همراه مردان پیدا کردند که با خلیفه ی وقت بیعت کنند و پیمان ببندند. اینها برخی از اختیارات جدید زنان در جامعه ای به شدت مرد سالاری بود که زنان کالایی برای مردان بودند. اما تمدن اسلامی تنها تمدنی نبود که با دادن جایگاه جدید به زنان به سوی شکوفایی بی نظیر به راه افتاد. تمدن غرب که همچنان نیز پیشتاز در دنیای امروز ماست با همین حربه پا به عرصه ی پیشرفت های بی نظیر گذاشت. در حدود ۱۰۰ سال پیش انگلستان حق رای به زنان داد و جالب اینجاست که زنان با راهپیمایی و تظاهرات به مرور این حق را ستاندند و به مرور با گرفتن حق خود از دولت ها حتی به مرور مناصب دولتی را هم اذعان خود کردند. 

اما به همان اندازه که زنان در تشکیل جوامع آگاه تاثیر به سزایی گذاشتند در مرگ تمدن ها نیز بسیار نمایان و مشخص بودند. در مورد تمدن ایران باستان نمی توان به درستی گقت که در آغاز راه زنان چه نقش هایی را پذیرفته اند و داستان های به جا مانده بیشتر شبیه افسانه های دست سازند اما در هنگام غروب این تمدن جایگاه زنان بسیار سخیف و حتی بهت انگیز بوده است. از کتاب اوستای بجای مانده از دوران ساسانیان بخوبی می توان جایگاه پایین زنان را در جامعه ایران باستان حس کرد تا آنجایی که در ایران باستان حیواناتی مانند سگ ها به مراتب بیشتر مورد احترام بودند تا زنان. هرگاه مردی غیر قانونی و علارغم میل زنی او را آبستن می کرد هیچ مجازاتی در نظر گرفته نشده اما اگر کسی ماده سگ آبستنی را می ترساند موجب گناهی شده که بی توبه بود. و همچنین کسی حق نداشت زنی که حیض شده را لمس کند و اگر چنین می کرد مستوجب مجازات تازیانه می بود. در دوران افول امپراطوری اسلامی نیز وضعیت برای زنان از این بهتر نبود. حرمسراهای متعدد خلفا و همچنین دور ماندن زنان از متن جامعه و رانده شدن بسوی مطبخ خانه ها همگی حاکی از پس رفتن زنان به سمت و سویی بود که انگار نقشی را در جامعه نمی پذیرفتند و جالب اینجاست که خود زنان به مرور زمان زنان مدافع اصلی چنین وضع اسفناکی بوده و هستند. تمدن ها به مرور زمان به جوامعی به شدت مرد سالار تبدیل می شوند و زنان از متن جامعه به شکل های مختلف به حاشیه رانده می شوند. زنان بی شک نقشی تاثیر گذار در حفظ و هدایت تمدن ها داشته و دارند و هرگاه تزلزلی در جایگاه زنان ایجاد شده می بایست منتظر فساد و ظهور ضعف تدریجی در سطح هر جامعه ای باشیم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 20:29  توسط مهرنگ  | 

من در سال ۲۰۰۱ برای اولین بار محصول جدید شرکت اپل یعنی پاور بوک را خریداری کردم و این آغاز آشنایی من با شخصی به نام استیو جابز بود. شخصی که پشت سر هر محصول اپل برای من و خیلی از دوست داران اپل کاملا قابل رویت بود. اما هر چه جلوتر می رفتم دیگر استیو جابز را پشت محصولات اپل نمی دیدم بلکه جابز دقیقا در جلوی هر محصول اپل قابل رویت بود. و این نه به خاطر محصولات رنگارنگ اپل بود بلکه به خاطر شخصیت بی نظیر این مرد "گاز خورده" بود.



به واقع زندگی استیو جایز پاسخی آگاهانه به همه ی آنهاییست که امکانات و خانواده ای که به آن تکیه کنند را دلیل نتیجه نگرفتن در زندگی می دانند. استیو جابز در طول زندگیش حتی یک بار هم خانواده واقعی خود را ندید و حتی تحصیلات دانشگاهیش را به دلیل نداشتن پول کافی ناتمام گذاشت و اخراج شد و او برای به دست آوردن غذای روزانه قوطی های خالی نیم دلاری را جمع آوری می کرد تا خط بطلانی بکشد بر همه ی افسانه های توخالی راز موفقیت. او به ما درس چگونه انسان بودن و چگونه خلق کردن و چگون عاشق زندگی بودن را داد و ما این درس ها را مدیون او و امثال او هستیم.


و ما هر چه پیشتر زندگی او را می جستیم و می خواندیم برای این شخصیت احترام بیشتری قایل می شدیم. او شخصیتی در خور تحسین داشت و البته هنوز هم دارد. جمله های باور نکردنی او هنوز هم زنگ گوش های با وجدان امروز ماست.


"در تمام عمر به گونه ای زندگی کردم که انگار امروز آخرین روز زندگی من است" استیو جابز


جمله ای کاملا آشنا برای من و اکثر ایرانیان از زبان این مرد دوست داشتنی سیب گاز خورده شنیده شد که امیدوارم هرگز به فراموشی سپرده نشود. از شنیدن مرگ این مرد بسیار متاثر شدم و عمیقا  کمبودش را در دنیایی که در آن مرگ انتخابگر است احساس کردم. روحش شاد یادش گرامی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 13:11  توسط مهرنگ  | 

غرض از نوشتن این مطلب معرفی کتابیست با عنوان جامعه شناسی خودمانی است. کتاب مذکور نوشته ی تلخیست از آقای حسن نراقی و تلخ از این لحاظ که انگشت اتهامی بس جوانمردانه رک و رو راست بسوی خودمانی ها را نشانه رفته است. جامعه شناسی خودمانی بررسی همین جامعه خودمان است. اما برای ما که به بَه بَه و چه چه ایرانی بودمان عادت کرده ایم کمی که چه عرض کنم خیلی درد آور است. نویسنده خیلی خودمانی و بی رودربایستی به ما می گوید که چگونه هستیم و چه ویژگی هایی داریم. البته بر خلاف سنت که همیشه عادت داشته ایم و داریم که از فتح الفتوحات ایرانی ها و زکاوت های بی حد و مرز شان در کتاب ها به خود ببالیم اینبار در مواجهه با این کتاب بایستی کمی ها و کاستی های بی حد و مرز را بخوانیم و چشم از حدقه در آمده آیینه ی تمام قد را در جلوی خود ببینیم که به ما دروغ نمی گوید. نویسنده در این کتاب بی رحمانه (شما بخوانید صادقانه) به ما قهرمان پروری های در حد و اندازه های پرستش ، بی برنامگی های توجیه پذیر، حسادت های بی بازده، بی صداقتی های منتهی به قسم های جل و جلاله و خیلی دیگر عیوب ایرانی ها را بی کم و کاست به رخ خواننده می کشد. که البته دولت و مردم هر دو نقش بازی می کنند و مختص یکی از آنها نیست. هرچند این لحن عادی (غیر آکادمیک و به نظر کوچه بازاری) کتاب می تواند به باور پذیری مطلب صدمه بزند و ندادن راه حل از کمبودهای این کتاب محسوب می شود اما خواندن آن خالی از لطف نیست و به هر ایرانی پیشنهاد می کنم خواندن این کتاب را از دست ندهد.در پایان پیشنهاد می کنم در طول مطالعه این کتاب صد و چند صفحه ای که گمان می کنم الان به چاپ پانزدهم هم رسیده باشد خودتان را به هیچ وجه فراموش نکنید چرا که حداقل نیمی از کتاب درباره ی خود شماست!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 19:54  توسط مهرنگ  | 

چقدر سخت و زجر آور است ديدن افرادي كه تمام سعي خود را مي كنند تا خودشان نباشند.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 1:9  توسط مهرنگ  | 


بشنو این نی چون شکایت می کند

از جدایی ها حکایت می کند

مولانا


بیت بالا آغازین بیت یک شاهکار ادبی از مولانا جلاالدین محمد بلخی مشهور به مولانا می باشد. مولانا که چیره دستی او در به خدمت گرفتن کلمات برای کسی پوشیده نیست اولین دفتر مثنوی را با این بیت آغاز می کند و شکایت و هجران نی را تشریح می کند. مراد پیر بلخ از نی همان ساز دلنواز و حزن انگیزیست که یار غم ها و شارحان سوزنواز و عاشقان سینه چاک و همراه اشک های گاه و بیگاه دلسوختگان بوده و البته همچنان نیز هست. اما چرا حکایات از نی بر می خیزد با شکایاتش جریان می یابد سوالیست که ذهن هر خواننده ای را در مقدمه مثنوی مشغول خود می سازد. نی سازیست تو خالی و تهی و با این توصیف مولانا خود را به نی تو خالی توصیف می کند که از او نوا و شکایت سوزناک قابل شنیدن است. از این بیت اینچنین بر می آید که این حکایات نه از او که از روحی متعالی دمیده شده و از او ناله هایی حزن انگیز می سازد. اما داستان و حرف این نی هم شنیدنیست. این نی از جدایی سخن می راند که از شنیدنش هر کسی ناله و فغان سر می دهد. کلمات سحر انگیز و بسیار زیبا و گیرای مولانا نام و نشانی جایی را می دهد که نی از آن دور شده و در هجران این دوری چنین غم انگیز ناله سر می دهد.


کز نیستان تا مرا ببریده اند 

در نفیرم مرد و زن نالیده اند


این نی روایت گر دوری انسان است از جایی که باید باشد ولی نیست و جایی که بوده و الان از بدو حضورش بر زمین از آن دور شده. فی الواقع مولانا اذعان می کند که این نی همه ی حزن و اندوهش از دوریست که البته در قالب کلمات نمی گنجد و قابل شرح هم نیست.


سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد این اشتیاق


مواخذ:

کتاب شرح مثنوی معنوی

تالیف بدیع الزمان فروزانفر


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:21  توسط مهرنگ  | 

دلم برای نوشتن تنگ شده

شاید دوباره برگشتم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:16  توسط مهرنگ  | 

مهرنگ نامه به مجله ماهتاب نقل مكان كرد. از اين پس مقالات اينجانب را در مجله ماهتاب مشاهده خواهيد كرد.

www.maahtab.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 20:40  توسط مهرنگ  | 

سهراب سپهری در باغ بزرگی در محله دروازه عطا در ۱۵ مهر ۱۳۰۷ چشم به این جهان گشود و زندگی ساده ی خویش را آغاز کرد (۱). سختی های زندگی از دوران کودکی سهراب را آزار داد زمانی که پدرش از هر دو پا فلج شد اما این پایان همه ی غم های سهراب نبود و وی در سن ۱۶ سالگی پدر را از دست داد تا زندگی سختی هایش را بر او کامل کند (۲). هرچند سهراب تسلیم شدنی نبود و زندگی را به چالش کشید پیش از آنکه زندگی او را اسیر و رام کند پس می گوید: 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 22:0  توسط مهرنگ  | 

غم، دوری، عشق، جدایی و تنهایی موجوداتی هستند که نزدیک مرزهای انتهایی انسان ها خودشان را به در و دیوار دل می زنند. هر چه این احساسات مرزهای بیشتری از انسانیت را طی می کنند انسان ها به شکل اعجاب انگیزی بزرگتر می شوند. وقتی مولانا از جدایی نی ها حکایت و شکایت می کرد (۱) باید می دانستم همه ی بزرگان جاده ی انسانیت یک درد مشترک دارند و آن هم تنهاییست. تنهاییست که می زاید.

ادامه مطلب

لطفا نظرات را در صفحه جدید درج کنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 9:16  توسط مهرنگ