
دکتر علی شریعتی:
اگر در صحنه حق و باطل نیستی، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی، هر جا كه میخواهی باش. چه به شراب نشسته و چه به نماز ایستاده. هر دو یكیست.
برای دریافت کاغذ دیواری بر روی لینک زیر کلیک کنید:
مشق شب

دکتر علی شریعتی:
اگر در صحنه حق و باطل نیستی، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی، هر جا كه میخواهی باش. چه به شراب نشسته و چه به نماز ایستاده. هر دو یكیست.
برای دریافت کاغذ دیواری بر روی لینک زیر کلیک کنید:

باز هم دوباره ...
باز هم دوباره به نگاه من سر می زنی تو
چشمهای روشنت رو دوباره باز می کنی تو
دوباره تو خیالم تا آسمون قد می کشی
می دونم دوباره زیر بارون کنار من می شینی تو
باز هم با صدات به در و دیوار دلم پر می کشی
باز هم ناز می کنی و بوسه رو تو دلم زمزمه می کنی تو
شاعر و طراح: مهرنگ
برای دریافت کاغذ دیواری بر روی لینک زیر کلیک کنید:
همی گفتندی پادشاهی هوس کرد رعيت گردد و به ميان مردم رود تا از احوال ایشان از نزدیک خبر گیرد. پس رخت مبدل بر تن کرد و به تنهایی و بی خدم و حشم در شهر به راه افتاد. پس از گشت و گذاری کوتاه به هنگام ظهر در کوچه پس کوچه های شهر گدایی ژولیده روی و کور را رویت کرد. شاه به سوی وی رفت و پاره اي از وقت را همدم گدا شد و در کنار او نشست. کور آتشی بر افروخته بود و آلو (سيب زمينی) پخت می کرد. کور به مثال مردم بينا با مهارت خاصی آلو پخت می کرد و گاه گاهی با بی میلی با شاه سخنی هم می گفت و پاسخی در باب احوال خویش می داد. وقتی که آلو حاضر شد گدا سری کج کرد و روی به شاه گفتندی: کمی آلو برگیر ای شاه بينوا.
شاه ناگهان با نگاهی پر از شگفتی چشمانش از حدقه به در آمده و چندین بار به بالا و پایین پرید.( به قول امروزيها کَفَش به طور کامل بُريدندی.) سپس با حیرت پرسید: ای گدا از کجا به اين مَسئلت پی بردی؟
گدا با کمی درنگ و با همان صدای نَکره و خشن پاسخ گفت: چندی در کنارم بودی، صدای اذان شنيدم، صدای سبحان تو را نشنيدم. چندی با من بودی امّا سخنی از گرسنگی نگفتی. در دیار ما کسی که نماز نمی گذارد یا گداست و یا شاه و از آنجا که گرسنگی نمی دانی پس تو همان شاه بینوایی .
پادشاه که طاقت از کف برده بود گفتندی: پس چرا مرا بينوا خواندی؟
گدا در حالی که آلو در دهان می چرخاند گفت: صبح جارچيان جار مي زدند که شاهی جديد بر تخت نشسته و شاه سابق جان به جان آفرین تسليم کرده است.

(عکس از سایت http://www.livius.org )
اکنون چند صباحی ست که پادشاه پارسی به رسم زمانه ای که نه غنی می شناسد و نه قوی و نه پادشاه می شناسد و نه گدا نقاب خاک بر رخ کشیده و نامش خوب یا بد ، پیروز یا مغلوب به تاریخ پیوسته است. حال زمان آن رسیده تا جانشین وی بر مسند پادشاهی چهار گوشه بنشیند و راه شاهی در پیش گیرد. چشم ملتهای مغلوب و مطیع و همسایه های متحد و غیر متحد و پارس های تحت امر به جایگاه و تختی دوخته شده که زمانی از آن "پدر"[1] بود. کبوجیه پسر ارشد کورش کبیر بلا شک اولین جانشین وی محسوب می شد. پس از خاموش شدن پادشاه کورش این کبوجیه بود که بر تخت شاهی تکیه زد تا از آن روز پرشیا شاهد دومین پادشاه خود از سلسله هخامنشی ها باشد.
کبوجیه که فتوحات پدر در ذهنش نقش بسته است به دنبال تکرار کشورگشایی هاست و می خواهد کار ناتمام پدر را به نهایت برساند.
هر شاهی که بر تخت می نشیند برای تحکیم نجابت خویش بایستی زوجه ای اختیار کند که لا جرم نژادی شاهی و اصیل را دارا باشد و کبوجیه ابتدا همسری از تبار پارسی اختیار کرد و سپس دو خواهرش رکسانا و آتوسا را به عنوان همسری اختیار کرد[2]. تعویض شاه در دوران های متفاوت خالی از دگیری های داخلی نبود و کبوجیه هم از این قاعده جانشینی مستثنی نبود پس اولین مواجهه وی با استقلال طلبان داخلی بود. او با تمام قدرت و به مدت سه سال پیا پی بر یاغی ها تاخت تا سلطنت تحت امرش را به مثال اسبی وحشی و لگام گسیخته رام و اهلی کند[3]. اما دیده ی شاه فقط محدود به مرزهای کنونی نبود و با وجود فرمانروایی بر یکی از بزرگترین امپراتوری های تاریخ چشمانش و هوسش و خیالش تا جایی که زمین گسترده بود پرواز می کرد و می خواست که از این هم بزرگتر باشد و بیشتر باشد و با شکوهتر باشد. حال او می بایست کاری می کرد تا خیالش را به واقعیت پیوند دهد و به خود و دیگران نبوغ و صلاحیتش را اثبات کند. مصر اولین و نزدیکترین به واقعیت بود. این کشور هم از لحاظ ثروت و تمدن و هم از لحاظ استراتژیک در جایگاه ویژه ای قرار داشت و یکی از قدرت های اول دنیا به شمار می رفت. شاه کبوجیه به خوبی می دانست الحاق این بلاد گامی بزرگ در کشورگشایی ها به شمار می رود و موقعیت پرشیا را در منطقه به عنوان یک قدرت بلامنازع تثبیت خواهد کرد.
پس با عزمی جزم و راسخ و با تکیه بر سپاهی گران که کورش گردآوری کرده بود ، گام به رویارویی سخت گذارد که آینده ملت یا ملت هایی را می توانست دگرگون کند. اما قبل از عزیمت به این کارزار خطیر می بایست شخصی را که از هر حیث برای وی در غیبت طولانیش اسباب خطر بود را از میان بر می داشت. شاه کبوجیه قبل از عزیمت به مصر دستور قتل مخفیانه ی برادر کوچکتر خویش "بردیا" را صادر کرد تا مبادا در غیاب وی سلطنت را غصب کند[4].
حال شاه آهنگ حمله به مصر را می نوازد و در آنسو ترها "آمازیس" فرعون با درایت مصر به خوبی و وضوح مارش و کارنیوال جنگی و نابودگر شاه پارسی را حس میکند. فاجعه ی جنگ غیر قابل انکار بود و بنابراین آمازیس به تگاپو در آمد تا در مقابل مهاجمان ایستادگی کند. وی که در جنگ لیدیه و بابل به متحدانش کمکی نکرده بود، دست یاری و اتحاد به سوی جزایر یونانی و قبرسی دراز کرد چرا که احتمال می داد سپاه پارسی از مرزهای آبی بر مصر بتازد[5]. مصری ها مرزهای آبی خود را به خوبی و با قدرت پشتیبانی کردند غافل از اینکه شاه پارسی نقشه ای غافل گیر کننده در سر می پروراند. کبوجیه پیغامبرانی را به دیار عرب گسیل داشت تا قبل از عزیمت سپاهش پیمانی ببندند. و چنین پیمان بستند که اعراب این دریانوردان صحرا و خدایان شن و ماسه در هنگام عبور از صحرای سینا به سپاهیان ایران آب و آذوقه برسانند و چنین هم کردند[6]. مصری ها از جایی که حتی به تخیلاتشان خطور نمی کرد و از جایی که از آن به عنوان سد دفاعی یاد می کردند ضربه خوردند و جایی با لشکر ایران برخوردند که گمان می کردند نفوذ از آن غیر ممکن است. وقتی کبوجیه و سپاهش به پلوزیوم رسیدند او دریافت که آمازیس دیگر در بین زنده ها نیست و پس از 44 سال سلطنت به سرزمین مردگان پیوسته است. پس از آمازیس فرزندش "پسامتیک" فرعون مصر محسوب می شد که از خوشیختی کبوجیه در تدبیر و هوشیاری در حد و اندازه های پدرش نبود.
در پلوزیوم جنگی سحتی بین سپاهیان در گرفت و زمین از خون کشته ها سرازیر شد و از طرفین کشته های فراوانی بر جای ماند اما در نهایت امر سپاهیان پسامتیک با بی نظمی عقب نشینی کردند و به پایتخت گریختند. دیری نپایید که سپاهیان پارسی ممفیس پایتخت مصر را تحت محاصره خود قرار دادند و پس از اندکی پایتخت مصر سقوط کرد و بدون حونریزی به دست ایرانیان افتاد. این روز پایان تاریخ با شکوه و تمدن پر فروغ مصر بود که تا قرن های متمادی دیگر نتوانست شکوه و جلال خویش را تکرار کند.
با پایان تصرف مصر پادشاه پارسی که دنباله رو سیاست های پدر بود به خوبی می دانست که می باید به مانند یک فرعون و شاه مصری رفتار کند. پس "اوجاگررسنت" پسر یکی از معابد گرای کودک، کاهن نیت و رییس سایس بود را به سمت سمر و رییس قصر گماشت و بنابراین اوجاگررسنت کبوجیه را فرعون مصر نامید و خدای خدایان "را" را به وی معرفی کرد و شاه نیز به مثال یک فرعون در معبد نیت در مقابل خدای خدایان مصر زانو زد. شاه پارسی که به خوبی بر تاثیر خدایان واقف بود و یاد گرفته بود که حفظ خدایان به معنی حفظ حکومتست ، دستور داد تا مراسمات و جشن ها را از سر گیرند و بدون هیج مشکلی به پرستش خدای خویش ادامه دهند[7]. اکنون مصر بزرگ و ستبر و سر سخت نیز جزیی از مستعمرات پرشیا به شمار می آمد ولی شاه به این هم راضی نبود و این شاخصه ی اصلی شخصیت شاهان حریص بود. پس سربازانی را راهی سرزمین اتیوپی کرد تا الحاقیات سرزمینش را بیش از این کند[8] و پس از آن خود نیز با سپاهی دیگر به سمت حبشه رفت تا آنجا را نیز به تصرف در آورد. تصرف اتیوپی بی سرانجام ماند و تصرف مابقی نیز بی سرانجام ماند و جز اتلاف نیرو حاصلی برای شاه پارسی به همراه نداشت.
همه ی امور تا سال 522 قبل از میلاد برای شاه پارسی خوب و بدون مشکل پیش می رفت. او بر مصر و تمامی پارس فرمان می راند و هیچ گمانش را نمی کرد که با وجود قتل بردیا و غیبت طولانی، کسی مدعی حکومت باشد. اما مثل اینکه قرار نبود او برای مدت زیادی در آرامش به سر ببرد و نزاعی دیگر را شاهد نباشد. در همان سال (یعنی 522 قبل از میلاد) به کبوجیه خبر رسید شخصی به نام بردیا بر تخت شاهی جلوس کرده و از حکومت های تابعه پیمان شاهی گرفته و حکم می راند[9]. بردیای دروغین مغی بود شبه برادر کبوجیه به نام "گؤمات" که با رشوه سه سال معافیت از مالیات سران ایالات را با خود همراه کرده بود و از ایشان خواسته بود بر کبوجیه بشورند. این خبر سخت کبوجیه را بر آشفت و وی باز سپاهی تدارک دید تا به جنگ بردیای دروغین برود. سپاه کبوجیه سخت مصمم بود تا گستاخی والی جدید را پاسخ دهد اما رویدادی عجیب و رمزآلود باعث شد تا سپاه را از حرکت باز ماند. کبوجیه در سال 521 قبل از میلاد مرگ را در آغوش کشید[10] تا وضعیت پرشیا به حالتی بحرانی تبدیل شود. مرگ ناگهانی و مرموز شاه هخامنشی آغاز شورش هایی جدید در پرشیا را نوید می داد.
[1] "ایرانی ها کورش را پدر و کبوجیه را آقا می گفتند" نقل از کتاب تاریخ باستان تالیف حسن پیرنیا ص 457
[2] جونا لندرینگ ((Jona Lendering، کبوجیه (1)، http://www.livius.org/caa-can/cambyses_ii/cambyses_ii.html
[3] ایران باستان، حسن پیرنیا، ص 457
[4] Iran Chamber Society، Cambyses (Kamboujyeh)، http://www.iranchamber.com/history/cambyses/cambyses.php
[5] ایران باستان، حسن پیرنیا، ص 464
[6] تاریخ ها، هردوت،ترجمه رابین واتر فیلد، ص 172، http://books.google.ae/books?id=VrV5TELCHJ4C&pg=PA198&lpg=PA198&dq=cambyses+phaedymia&source=bl&ots=mz4aX0Y81j&sig=ZsQAKfUbeiTv3kbE0nyfAWojGbk&hl=en&sa=X&oi=book_result&resnum=4&ct=result#
[7] ایران باستان، حسن پیرنیا، ص 476 و 477
[8] تاریخ ها، هردوت، ترجمه رابین واتر فیلد، http://books.google.ae/books?id=VrV5TELCHJ4C&printsec=frontcover&dq=cambyses+phaedymia&hl=en&source=gbs_summary_s&cad=0#PPR34,M1
[9] جونا لندرینگ ((Jona Lendering، کبوجیه (2)، http://www.livius.org/caa-can/cambyses_ii/cambyses_ii2.html
[10] ویکی پدیا، Cambyses II of Persia، http://en.wikipedia.org/wiki/Cambyses_II_of_Persia
دیده ای که آسمان را لمس نکند همان بهتر که در زمین دفن شود
خیالی که عشق را تصویر نکند همان بهتر که هم آغوش هیچ بلایی نشود
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
معشوق همین جاست بیایید بیایید
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولانا
باید می رفتم دانشگاه اما خب بد نبود قبل از رفتن سری هم به روزنامه های امروز می زدم. بعد از کلی شال و کلاه کردن به راه افتادم و مسیر دکه روزنامه فروشی رو با قدم هایی آرام و جستجوگر در پیش گرفتم. مثل همیشه و طبق عادت همیشگی در راه چهره افراد رو از نظرم می گذروندم و به ذهن پرسشگرم می سپردم. لباس، آرایش ، مو و نوع راه رفتن ها حرفهای زیادی برای گفتن و پرداختن داشتند. روی سنگفرشهای شلوغ شهر توی اون روز سرد و استخوان سوز سوژه های زیادی در رفت و آمد بودند. پسر های الاف، مادر های نگران، مردان مصمم، زنان فمنیسم، منکران معروف، دخترکان بزک کرده، فرشندگان شاغل شغل های کاذب، گدایان سمج و دانش آموختگان بی دانش، همه و همه سوژه های تکراری هر روزه من تو خیابونهای شهر من بودند ولی با وجود تکراری بودنشان باز هم از دیدنشان و خواندنشان لذت می بردم.
اما آنروز به نظر می آمد که بک روز دیگر بود تا من سوژه ای رو ببینم که از هر لحاظ منحصر به فرد بود. لا به لای جمعیت غرق در روزمرگی کوچکی رو دیدم که در نظرم خیلی بزرگ جلوه کرد. یک دست کوچک که شیشه رستوران نسرین رو لمس می کرد و چشمان آشفته ای که درون مغازه رو دنبال می کرد، در لا به لای جمعیت بیش از هر چیزی چشمانم رو طلسم کرد. بی اختیار و بی فکر و تامل شالگردنم رو از دور گردنم باز کردم و گردن لخت دخترک رو پوشوندم. دخترک بیچاره با دهان نیمه باز و ابرو های بالا آمده و چشمان نگران فقط به من زل زد. و چقدر آن نگاه هنوز هم برایم تازگی و طراوت دارد. یک جفت چشم سبز ، مو هایی که از زردی به طلا می موند و تا پشت زانوها رو در نوردیده بود، دندونهایی که تازه چند تایشون ریخته بود، دامن سبز، پلیور آبی ،پاهای برهنه و یه لبخند معصوم رو هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم.
- اسمت چیه ؟ (من پرسیدم)
هیچ جوابی نیومد و انگار تا حالا حرف زدن رو یاد نگرفته بود.
- نمی تونه حرف بزنه. اسمش لیلاست.
صدا از توی دکه روزنامه فروشی چند قدم اونورتر اومد. با اشاره بهش فهموندم که صبر کنه تا برگردم. رفتم رستوران و با عجله یه دست غذا سفارش دادم ولی چون نمی تونستم ظرف رستوران رو بیرون ببرم ریختم توی یه نایلون و به دست های دخترک رسوندم.
- زودتر بخور تا سرد نشده
با سر و دست چیزایی گفت که اصلا نفهمیدم.
- منتظر داداشش میمونه تا بیاد، با هم بخورن.
باز هم صدا از دکه روزنامه فروشی بود. هر چند دلم نمی خواست ولی من هم کم کَمَک باید به دانشگاهم سری می زدم و روز رو از نو شروع می کردم. رفتم سراغ روزنامه ها و یکی یکی بالا پایینشون می کردم. هر چند چشمام روی کلمه های روزنامه می دوید و بالا پایین می رفت و لی همچنان دخترک ذوق زده رو می پاییدم. توی همون حال و هوا بودم که برادر دخترک هم رسید.
- لیلا تو غذا خوردی
دخترک سرش رو به نشونه تایید پایین آورد. در نایلن رو با لبخند به سمت پسرک باز کرد.
پسرک اخماش تو هم رفت و با پرخاش گفت:
- نيگاه کن! همه گوشتاش رو خوردی فقط پلو رو واسه من گذاشتی؟ شِکمو
دخترک سرش رو پایین انداخت و خیلی زود قطرات معصوم اشکی سنگفرش خیابون رو خیس کرد.
آه از این زشتان که مه رو مینمایند از نقاب
از درون سو کاه تاب و از برون سو ماهتاب
مولانا
به نام مزدایی که کرده ها و پرداخته های دروغکاران را بی اثر می کند(1). باز هم سخن نافذ بزرگ مرد بلخی، بهانه ای شد تا آبی بر آتش قلمم بریزم و دل را بر سیاهه مشق های سپیدِ (نورانی) مولانا گره بزنم و نیز اندرزی دگر با خود به سرا پرده اندیشه ببرم و با عمل خویش عجین کنم. آنجا که سهراب به شستن چشم ها اشاره کرد(2) شاید بر این گفته مولانا واقف شده بود که چه پَری رویانی بر گرد دیده گانمان هستند که تا چشم نشوییم نمی توانیم به حقیقت زشتیشان پی ببریم. چشم شسته ی سهراب بود که دید او نقاب زیبایی و طرنازی بر چهره دوخته و می فریبد و می چاپد و دل می رباید بی آنکه اسرار درون افشا کند و چه بی خیالم که به ماهتابی ایشان بسنده کرده ام. اما نه فقط رخ اوست که در نقاب افسونگری، عشوه گری می کند بلکه سخنش از رُخَش بس زیباتر است. او افسونگر است، ما هم که بشریم و عاشق افسونگری پس او می گوید و ما هم مطیع افسونگریم. چه خوش می گوید و از کاهی بودن سخنش هیچ اثری نمی یابم و از ماهتابی بودن چینِشِ سخنانش سَر مست می شوم. آه بر این زشت که چه زیبا تلاوت می کند روح بطلانگری را درباره ی خدا، دین، کیش و آیینم و چه نیکو می راند تخت مسخ شدگی انسانی مثل من را که البته رخت زیبای انسانیت، عدل، زن برتری و رَزم ستیزی بر تن دارد(3). اما نه، او نه فقط خوش سیما و سخن ور است بلکه تصویر گر چیره دستِ زشتی در نقاب زیبایی هم هست. او چنان جهنم را بهشت گونه می آفریند و دلِ زشتِ متعفن را زلال می نمایاند و چنان فطرت تشنه را سیراب از سَراب می کند که حتی اگر جنّت را ببینم همگان را از آن بیزار می کنم و حتی اگر دِلِ پاک ببینم او را به تمسخر می گیرم و حتی اگر آب جاودانگی تعارفم کنند از نوشیدنش سر باز می زنم. آه از این همه زشتی که پنهان است و دشوار، در نقاب است و هوشیار، پر از کاه است ولی ماهتاب. بنابراین از خود می پرسم که به کِه (چه کسی) و به چِه (چه چیزی) پناه ببرم تا در اَمان باشم؟ با کمی تامل از کسی که آفریننده زیبایست، خود سِپَنتا مَینیو و خِرد اَفزاینده است طلب آشکاری زشت رویان و دغل بازان از راستگویان و پاکان می کنم و سپس از او می خواهم که حقیقت را در چشمان بیمناکم عریان کند تا مرد را از نامردمان متمایز کنم. اما نه این کافی نیست و این همه ی حرفهایم نیست یکی از درون بانگ می زند، نهیب بر می آورد، پرخاشگری می کند و خود را به این سو و آن سوی خیالم می کوبد که نکند آن او، آن زشت درونِِ زیبا برون .... نکند آن درون پوچِ برون بريء(4) .... نکند آن دجّالِ دُزد ضمیر نه در برون که در درون من خفته باشد ...... نکند این او که نقاب بر رخ می کشد و به هر رنگی در می آید در درون باید بیابمش .... نکند آن او جزیی از من یا حتی خودِ من باشم (5)؟؟!!
1) اوستا، یسنا 47، بند 4
سپنتا مینیو (روان و خرد فزاینده) کرده ها و پرداخته های دروغکاران را بی اثر می کند. ترجمه دکتر فرهنگ مهر در کتاب دیدی نو از دینی کهن ص 234
2) چشمها را باید شست /جور دیگر باید دید. سهراب سپهری
3) چه بسا که خودش شیطان را خدا و دین را مسلک شیطان می سازد واز سویی انسانیت را می کشد، عدل را پایمال می کند، زن را پست می کند و رزم را می آفریند
5) اشاره به شعر دیگری از مولانا که از زبان شیطان سخن می گوید و اینگونه بیان می کند که شیطان فقط آیینه ای برای نمایش زشتی ها و خوبی هاست و این انسان است که انتخابگر است:
نيك را چون بد كنم يزدان نيم
داعيم من خالق ايشان نيم
خوب را من زشت سازم رب نهام
زشت را و خوب را آيينهام
نوشتارهای پیشین:
کورش کبیر نوشتار سوم (تجزیه و تحلیل اول)
در ادامه تحلیل و بررسی اولین حکومت هخامنشی نگارنده توجه خوانندگان محترم را به مواردی دیگر از علل موفقیتهای کورش پارسی جلب میکند:
ه ) نظم و نظام جدیدی که پس از برتری کورش بر آژی دهاک در پرشیا (ایران) شکل گرفت تا سالیان سال در ایران بر جای ماند تا هم این پادشاه پارسی به عنوان پایه گذار اولین حکومت فدرالی دنیای باستان شناخته شود و هم ایران در کشورداری به نظم قابل توجهی دست یابد. در تشکیلات جدید حکومتی پرشیا، کشور به ایالت های مختلف تقسیم شد و رهبری آن به ساتراپ ها سپرده شد. هر ساتراپ که به منزله فرماندار (استاندار) امروزی بود دارای اختیاراتی مستقل و تصمیم گیری آزاد بود و تنها مسئول ارایه مالیات ها به حکومت مرکزی بود. تشکیلات جدید هرچند در پاره ای از مواقع دارای نواقصاتی بود اما این امکان را به شاه می داد تا اولا با سهولت بیشتری حکومت کند و ثانیا با دادن اختیارات تام به هر ایالت از شورش های فرقه ای و قومی جلوگیری کند. در این نوع حکومت سنن و آداب به طور کلی و حتی نوع قضاوتهای خرد بر سر جای خویش باقی می ماند و در نتیجه رضایت عموم را از حفظ ارزشهای هر ایالت (حتی اگر مغلوب و غیر ایرانی بودند) در بر می داشت (1).
و) یکی دیگر از خصیصه های بارز شاه اول هخامنشی که باعث پیشرفت و دگرگونی ملت پارسی شد یادگیری و بهره گیری وی از تمدن و داشته های ملل مغلوب بود. کورش در اولین گام پس از شکست کرزوس، تخت نشین لیدیایی را بی واهمه به عنوان مشاور خود برگزید و این خود نشان از علاقه وی برای استفاده عملی و تئوریک از نظریه های یک تمدن با شکوه بود. علاوه بر این نگارنده معتقد است این بهره گیری حتی در معماری ایرانیان نیز خیلی زود مشهود شد. مقبره کورش کبیر که در پاسارگاد و در زمان حیات کورش کبیر احداث شد ساخته شده از قطعات سنگی است که به صورتی هرمی شکل چیده شده اند و بی شباهت به اهرام مصر نیست. علاوه بر این نباید فراموش کنیم که پاسارگاد این بنای استثنایی هخامنشی توسط معمارانی از گرداگرد امپراتوری ایران بنا شد (2) و نیز حضور پزشکان مصری در دربار هخامنشی (3) خود گواه دیگری بر این مدعاست که وی در بهره گیری از دانش دیگران نه تنها ابایی نداشته بلکه آن را راهی برای ترقی امپراتوریش می دیده است.
2. منشور حقوق بشر
در سال 1879 میلادی در مخروبه های بابل باستان شناسان موفق به کشف یک استوانه سفالین منصوب به کورش کبیر شدند. بر روی استوانه به خط میخی رویدادهای قبل و بعد از تصرف بابل ذکر شده و قسمتی از این منشور نیز از زبان کورش نوشته شده است. این استوانه در سال 1970 از سوی محمد رضا شاه پهلوی در جشن 2500 ساله شاهنشاهی ایران به عنوان اولین بیانیه حقوق بشر به جهانیان به طور رسمی شناسانده شد و بسیاری از اندیشمندان معاصر بر آن صحه گذاردند. اما برخی از اندیشمندان مانند نیل مک گرگور(Neil MacGregor)، مدیر موزه بریتانیا، نام منشور حقوق بشر را برای این استوانه نمی پسندند و آن را حرکتی سیاسی از سوی محمد رضا شاه پهلوی برای توجیه حکومت خویش می داند و در ادامه نیز معتقد است که این مدرک ترفندی سیاسی از سوی کورش کبیر برای جلب نظر مردم و روحانیون بابل بوده است (4). به هر روی اگر هم فرض کنیم که چنین بوده و آنچنان که مک گرگور و امثال وی معتقدند این سنگ نبشته یک حرکت پلتیکال (سیاسی) بوده در مقایسه با فاتحان قبلی که از کشتار وسیع خود ابراز خشنودی می کردند و از این که مبادا شورشی یا انتقامی مجدّد روی دهد همه را از دم تیغ می گذراندند بسیار دمکراتیک تر و هوشمندانه تر بوده است. بنابراین می توان از این سند گلی به عنوان اولین رویکرد عدالت خواهی و دمکراتیک نام برد و کورش را اولین پاسدار حقوق بشر در دنیای باستان شناخت. خوانندگان محترم می توانند متن کامل ترجمه شده از بقایای این استوانه را در لینک های زیر مطالعه فرمایند. علت ارجاع به متون ترجمه شده زیر مشخص شدن ابهامات و همچنین برای جلوگیری از برخی افراط ها و جملاتی ست که به این منشور منصوب شده که نه تنها به حقیقت و حقیقت گرایی لطمه وارد می سازد و نه تنها موجبات غرور آفرینی برای ایرانیان نمی شود بلکه ایشان را به ناسیونالیسم و لغو گویی نیز متهم می سازد.
الف – منشور حقوق بشر در ویکی پدیا
ب- The Cyrus the great cylinder
3. دین کورش کبیر
مساله مبهمی که در مورد این شخصیت تاریخی وجود دارد دین و کیان کورش کبیر است. هر چند به لحاظ موقعیت جغرافیایی و آبا و اجدادی احتمال اینکه وی زرتشتی بوده بسیار زیاد است اما مسایل و نکاتی وجود دارد که هر محققی را به فکر فرو می برد تا با وسواس بیشتر در این مورد اظهار نظر کند. از جمله این نکات می توان به تعظیم و کرنش کورش در مقابل مردوخ (خدای محبوب بابلیان) اشاره کرد که در دنیای باستان و حتی پس از آن تقریبا بی سابقه می باشد که شخصی با دین و آیینی مشخص در مقابل خدایی دیگر چنین کند و نه تنها برای رواج خدایان ایشان پول پرداخت کند بلکه در مقابلش تعظیم کند و بر دستش بوسه بزند (5) این مسئله تا بدانجا پیش می رود که وی حتی در استوانه معروف به منشور حقوق بشر هیچ نامی از خدای خود اهورامزدا نمی برد و نه تنها از خدای ایرانیان نامی نمی برد بلکه در خط 34 و 35 این منشور از مردوخ طلب تثبیت حکومت خویش را می کند (6).
اما این پایان این ابهامات نیست و نه تنها مردوخ بلکه یهوه به خصوص در عهد عتیق شرح مفصلی را از قدرت گرفتن کورش با کمک خدای یهود خبر می دهد (7). یهوه پس از معرفی کورش به عنوان مسیح خویش اینگونه بیان می فرماید که "دست راست او را گرفتم تا به حضور وي امّتها را مغلوب سازم و كمرهاي پادشاهان را بگشايم تا درها را به حضور وي مفتوح نمايم و دروازهها ديگر بسته نشود (8)". هرچند کتاب مقدس و یهوه رسما کورش را یک یهودی نمی داند اما به طور واضح و مبرهن وی را (همچون مردوخ خدای بابل) فرستاده خویش می داند.
کتاب و سند دیگری که درباره این شخصیت دنیای باستان سخن می راند کتاب مسلمانان یعنی قرآن است. در این کتاب نه به مانند عهد عتیق به طور مفصل و طولانی بلکه به طور خلاصه (در 15 آیه) در این باره سخن به میان آمده است (آیات 83 تا 98 سوره کهف). قرآن در این داستان کوتاه به شرح حال شخصیتی به نام ذوالقرنین می پردازد که به هر حیث به شخصیت کورش کبیر نزدیک و بسیار شبیه است. در این مجال کوتاه نگارنده سعی بر اثبات یکی بودن ذوالقرنین و کورش ندارد و پیشنهاد می کنم که به کتب صاحب نظرانی همچون ابوالکلام آزاد متفکر هندوستانی و شماری از مفسرین معاصر مانند مودودی، علامه طباطبایی صاحب المیزان و مکارم شیرازی و سلطان حسین و نورعلی تابنده گنابادی مراجعه نمایید. اگر قبول کنیم که ذوالقرنین در قرآن همان کورش کبیر است، آنچه در این شرح کوتاه قابل تامل خواهد بود مکالمه ایست که بین الله خدای اسلام و ذوالقرنین رد و بدل می شود. الله به همان ترتیبی که یهوه در مورد کورش سخن می گوید، اینچنین آغاز می کند که "ما او را در روى زمين قدرت و حكومت داديم و اسباب هر چيز را در اختيارش گذاشتيم. (9)" اما نکته جالب اینجاست که در ادامه این داستان الله با ذوالقرنین سخن می گوید و از او می پرسد و سپس ذوالقرنین اینچنین پاسخ می دهد که "ما كسى را كه ستم ورزيده مجازات خواهيم كرد; سپس او به سوى پروردگارش باز مىگردد و خداوند او را مجازاتى شديد خواهد نمود; يعنى ظالمان و ستمگران، هم مجازات اين دنيا را مىكشند و هم عذاب آخرت را (10)" اصولا در قرآن و طبق آیین اسلامی خداوند بجز با انبیا با کس دیگری سخن نمی گوید و تنها پیامبران هستند که می توانند با خداوند صحبت کنند و از وی دستورات الهی را دریافت کنند. این مکالمه هرچند کوتاه این ذهنیت را بوجود می آورد که وی یا پیامبر بوده و یا به واسطه پیامبری الهی با الله سخن می گفته است. نتیجتا اگر به خود بقبولانیم که ذوالقرنین همان کورش، فاتح مشرق و مغرب است این را نیز باید بپذیریم که وی یا خود پیامبری ابراهیمی بوده یا تحت مشورت و مشاوره پیامبری از ادیان ابراهیمی (11) بوده است. از آنجا که قرآن مستقیما وی را پیامبر نمی خواند و از طرفی بیان می فرماید "ما به خوبى از امكانات و آنچه نزد وى صورت مىگرفت، اطلاع داشتيم " که خود کنایه از هدایت وی از طرف الله بوده است، بنابراین نظریه دوم را می توان موجه تر و کاملتر دانست.
نکته دیگر اینکه کورش کبیر یکی از اولین ناقضان آیینهای زرتشتی محسوب می شود. او برای اولین بار و در زمان حیات خویش دستور به ساخت آرامگاه خویش را داد و امر کرد وی را پس از مرگش مومیایی کنند و به خاک بسپارند. اگر این روایت صحت داشته باشد و اینگونه تصور کنیم که وی شخصا این دستور را داده است خود دلیل دیگری برای نامشخص و گنگ بودن دین این پادشاه باستانی ست چرا که در دین زرتشت به خاک سپردن مردگان آلوده کردن زمین محسوب می شده (12) و به هیچ وجه معمول نبوده است.
در پایان این تجزیه و تحلیل باید اقرار کرد که مطالبی که در این نوشتارها مطرح شد فقط خلاصه ای کوتاه از زندگی اولین پادشاه هخامنشی بود و سعی بر آن شد که مطالب مهم و قابل تامل مورد بحث قرار گیرد. این را نیز باید افزود که اطلاعات در برخی موارد ضد و نقیض و ناچیز باعث شده که در مواردی به حدس و گمان پناه برد و یا حتی اصلا در شرح قضایا سکوت اختیار کرد. امید آن است که اکتشافات آینده ما را در شناخت گذشته کمک کند و نقاط کور زندگی اولین امپراتوری پارسی را روشن تر سازد.
1) محمد رضا قدوسی ، شبكه ملي مدارس ايران (رشد، ) http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%d9%86%d8%b8%d8%a7%d9%85+%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c+%d9%87%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%b4%db%8c&SSOReturnPage=Check&Rand=0
2) پایگاه اطلاع رسانی یادمانهای باستانی، سایت آفتاب، http://www.aftab.ir/articles/art_culture/cultural_heritage/c5c1177411566_pasargad_p1.php
3) امیر حسین خنجی، شاهنشاهی هخامنشی، کورش بزرگ، ص 238
4) ویکی پدیا، Cyrus Cylinder، http://en.wikipedia.org/wiki/Cyrus_cylinder#cite_note-Pritchard-11
5) امیر حسین خنجی، شاهنشاهی هخامنشی، کورش بزرگ، ص 241
6) ویکی پدیا، منشور حقوق بشر کورش، http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1_%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82_%D8%A8%D8%B4%D8%B1_%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4_%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF
7) کتاب مقدس، عهد عتیق، کتاب اشعیا، باب 45
8) کتاب مقدس، عهد عتیق، کتاب اشعیا، باب 45، آیه 1 به ترجمه سایت پژوهشهای مسیحی http://www.farsicrc.com
9) قرآن، سوره کهف، آیه 84
10) قرآن، سوره کهف، آیه 86
11) میگویم ابراهیمی چرا که در آن زمان دین یهود، دین مورد نظر و قابل قبول الله، در جریان بوده است و مبلغانی در امپراتوری ایران داشته است.
12) دکتر فرهنگ مهر، برگرفته از دیدی نو از دینی کهن، ص 71