عمری به دلم آموختم تا زندگی را در یافتن شیطان و شیاطین حرام کند غافل از اینکه مشق دل، پیدا کردن خدای شیطان و شیاطین بود.
مردم همواره قهرمانی دارند که وی را بر سرشان بگیرند و بزرگش بدارند ... ریشه ی پیدایش دیکتاتور و خودکامه همین است و جز این نیست; اول که می آید حامی مردم است.
افلاطون
مَحرم این هوش جز بیهوش نیست
مرزبان را مشتری جز گوش نیست
مولانا
جنگ و کشاکش فلاسفه و عارفان و صوفیان به دارازای یک تاریخ پر از حوادث بوده است. هر یک دیگری را به سخره گرفته و به نادانی متهم می کند. اما حتی در زمانی پا را از این فراتر نهاده و به مانند ابو حامد غزالی فلاسفه را به زیر تکفیر خواستند [1] و حتی در پاره ای از تاریخ کمر به قتل دیگری بستند که از آن دسته می توان از شهید عارفان منصور حلاج نام برد[2]. اما نگارنده بنا ندارد در باب جنگ و کشمکشها بین فلاسفه و عارفان قلمی بزند و فی الواقع هدف از قلم فرسایی سخن راندن از فاصله و تفاوت فی ما بین عقل و عشق است. جان کلام این چند سطر سخنی است در باب اختلاف خرد و جان، کالبد خاکی و روح معنوی، تکلیف و تعهد، مشق شب و مشق دل، هوش و بیهوشی و در یک کلام سخنی از اختلاف عقل و مستی است. آنچه بر زبان مولانا جاریست مبین و متذکر این اختلاف فاحش است که هوش و هوشیاری در قبال گوش و مستی چه فربه و سنگین و چه دور از اسرار حق است.
عقل بیم می دهد و عشق بی پروا می تابد. عقل می ترسد و عشق بی باک حتی اگر یکه و تنها می تازد. عقل بر کلام استوار است و عشق بر عملی استوارست که هیچ جایی برای سخن باقی نمی گذارد. خرد خوشی می آفریند و زینت بخش هر آنچه تو را بر جای و جان خود میخکوب میکند اما مرام محبت جز غم و زجه های گاه و بیگاه نیست.
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد (مولانا)
و چه غم انگیز است احوال کسی که به قُل قُل زبانش دلخوشست و خبر ندارد که مشق دل چیست و نه می خواهد بداند آتش دوری چه آشفته بازار پر سوزیست.
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد (مولانا)
مَثَل تعقل مثل ریشه درختی است که سر در زمین فرو برده و هر قدر هم بزرگ و طویل باشد نه روی آسمان را می بیند و نه هم آغوش شکوفه های مستانه ی بهار می شود. نه می تواند نور را ببیند و نه می داند خورشید چگونه شانه های سرد و خسته را بی منت نوازش می دهد. و چه بد معامله گریست این تفکر و خرد که همه چیز را می فروشد تا زندگی بخرد و چه عجیب معامله گریست دل که زندگی خود را می فروشد تا همه چیز بخرد. مسیح ما را جنسی از جنس مسیح می شناسد وگرنه اگر او شبی از مشرق و روزی از مغرب طلوع کند بر قاعده ی عقل و خرد جمعی باز هم سزاوار بر صلیب کشیده شدن خواهد شد.
این عشق، هموست که خرد در مقابلش بیجان و نا توان می شود و اگر گفت باش پس به وجود می آیی و اگر گفت مرگ را در آغوش بگیر لحظه ای درنگ و سستی به خود راه نمی دهی. او معشوقست و تو مجنون لیلی پس هر آنچه او بخواهد نه از روی تکلیف و هوشیاری که از روی مستی و بی خبری به سرانجام می رسانی. اگر شنید که گفت "اقرأ" (بخوان) پس می خواند حتی اگر سواد خواندن و نوشتن ندارد[3]، اگر فهمید که او آنچه را نا صواب می داند صواب شده بر آشوبد و لحظه ای آرام نگیرد[4]، اگر دلگرم او شد یاد او را چنان می ستاید که حتی اگر زیر باری از سنگ مدفون شد دست از یاد او بر ندارد[5] ، اگر دیدش که به صبر دعوتش کرد بگوید " ما رأيت إلا جميلا " (جز زیبایی چیزی ندیدم)[6].
[1] فیه ما فیه، ترجمه بدیع الزمان فروزانفر به کوشش زینب یزدانی، انتشارات عطار، ص 14
[2] http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%AD%D9%84%D8%A7%D8%AC
[3] اشاره به اولین آیه ایست که بر پیامبر مسلمانان نازل شد (سوره علق)
[4] اشاره به قیام مزدک در ساسانی - http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B2%D8%AF%DA%A9
[5] اشاره به مرگ دلخراش استفان مقدس – کتاب مقدس، عهد جدید، کتاب اعمال رسولان، دفاعیه استیفان، آیه 53
[6] اشاره به جمله ایست که زینب دختر علی ابن ابیطالب (خلیفه چهارم مسلمانان) پس از کشته شدن فرزندانش و برادرانش به یزید ابن معاویه داد در پاسخ به این سوال که مرگ برادر و فرزندانت را پگونه دیدی.
