تبليغاتX
مهرنگ نامه

مهرنگ نامه

مشق شب

یه کاغذ مچاله توی سطل زباله

یه حس یا یه شعر که هنوز ناتمامه

 

پشت سر یه آینه یه شمعدون یه عکس که تو قابه

آینه راست میگه لبخند توعکس یه دروغه یه خیاله

 

روبرو یه ماه کامل زل زده از لا به لای پنجره

می دونه شب عاشقشه، هی پشت هم ناز می کنه

 

چهار تا دیوار یه اتاق که مثلا رنگش سفیده

اما نه اونم بی شمع سفید نیست رنگش خیلی سیاهه

 

فرش لخت زیر پا نقش حوا و یه خوشه گندم رو نقابشه

آب سرخ تعارف می کنه و کشتن پروانه تو خیالشه

 

یه کاغذ دیگه، با جنس احساس از فصل آرزو با کلمه می گه

در و دیوار دلم جز از شب و بی معرفتی تو چی می تونه بنویسه


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:11  توسط مهرنگ  | 

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوي، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!


منبع: عصر ایران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:51  توسط مهرنگ  | 

 

مَحرم این هوش جز بیهوش نیست

مرزبان را مشتری جز گوش نیست

مولانا

 

جنگ و کشاکش فلاسفه و عارفان و صوفیان به دارازای یک تاریخ پر از حوادث بوده است. هر یک دیگری را به سخره گرفته و به نادانی متهم می کند. اما حتی در زمانی پا را از این فراتر نهاده و به مانند ابو حامد غزالی فلاسفه را به زیر تکفیر خواستند [1] و حتی در پاره ای از تاریخ کمر به قتل دیگری بستند که از آن دسته می توان از شهید عارفان منصور حلاج نام برد[2].  اما نگارنده بنا ندارد در باب جنگ و کشمکشها بین فلاسفه و عارفان قلمی بزند و فی الواقع هدف از قلم فرسایی سخن راندن از فاصله و تفاوت فی ما بین عقل و عشق است. جان کلام این چند سطر سخنی است در باب اختلاف خرد و جان، کالبد خاکی و روح معنوی، تکلیف و تعهد، مشق شب و مشق دل، هوش و بیهوشی و در یک کلام سخنی از اختلاف عقل و مستی است. آنچه بر زبان مولانا جاریست مبین و متذکر این اختلاف فاحش است که هوش و هوشیاری در قبال گوش و مستی چه فربه و سنگین و چه دور از اسرار حق است.

عقل بیم می دهد و عشق بی پروا می تابد. عقل می ترسد و عشق بی باک حتی اگر یکه و تنها می تازد. عقل بر کلام استوار است و عشق بر عملی استوارست که هیچ جایی برای سخن باقی نمی گذارد. خرد خوشی می آفریند و زینت بخش هر آنچه تو را بر جای و جان خود میخکوب میکند اما مرام محبت جز غم و زجه های گاه و بیگاه نیست.

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد (مولانا)   

و چه غم انگیز است احوال کسی که به قُل قُل زبانش دلخوشست و خبر ندارد که مشق دل چیست و نه می خواهد بداند آتش دوری چه آشفته بازار پر سوزیست.

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد (مولانا)

 

مَثَل تعقل مثل ریشه درختی است که سر در زمین فرو برده و هر قدر هم بزرگ و طویل باشد نه روی آسمان را می بیند و نه هم آغوش شکوفه های مستانه ی بهار می شود. نه می تواند نور را ببیند و نه می داند خورشید چگونه شانه های سرد و خسته را بی منت نوازش می دهد. و چه بد معامله گریست این تفکر و خرد که همه چیز را می فروشد تا زندگی بخرد و چه عجیب معامله گریست دل که زندگی خود را می فروشد تا همه چیز بخرد. مسیح ما را جنسی از جنس مسیح می شناسد وگرنه اگر او شبی از مشرق و روزی از مغرب طلوع کند بر قاعده ی عقل و خرد جمعی باز هم سزاوار بر صلیب کشیده شدن خواهد شد.

این عشق، هموست که خرد در مقابلش بیجان و نا توان می شود و اگر گفت باش پس به وجود می آیی و اگر گفت مرگ را در آغوش بگیر لحظه ای درنگ و سستی به خود راه نمی دهی. او معشوقست و تو مجنون لیلی پس هر آنچه او بخواهد نه از روی تکلیف و هوشیاری که از روی مستی و بی خبری به سرانجام می رسانی. اگر شنید که گفت "اقرأ" (بخوان) پس می خواند حتی اگر سواد خواندن و نوشتن ندارد[3]، اگر فهمید که او آنچه را  نا صواب می داند صواب شده بر آشوبد و لحظه ای آرام نگیرد[4]، اگر دلگرم او شد یاد او را چنان می ستاید که حتی اگر زیر باری از سنگ مدفون شد دست از یاد او بر ندارد[5] ، اگر دیدش که به صبر دعوتش کرد بگوید " ما رأيت إلا جميلا " (جز زیبایی چیزی ندیدم)[6].

   


[1] فیه ما فیه، ترجمه بدیع الزمان فروزانفر به کوشش زینب یزدانی، انتشارات عطار، ص 14

[3] اشاره به اولین آیه ایست که بر پیامبر مسلمانان نازل شد (سوره علق)

[4] اشاره به قیام مزدک در ساسانی - http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B2%D8%AF%DA%A9

[5] اشاره به مرگ دلخراش استفان مقدس – کتاب مقدس، عهد جدید، کتاب اعمال رسولان، دفاعیه استیفان، آیه 53

[6] اشاره به جمله ایست که زینب دختر علی ابن ابیطالب (خلیفه چهارم مسلمانان) پس از کشته شدن فرزندانش و برادرانش به یزید ابن معاویه داد در پاسخ به این سوال که مرگ برادر و فرزندانت را پگونه دیدی.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 20:46  توسط مهرنگ  | 



باز هم دوباره ...

باز هم دوباره به نگاه من سر می زنی تو

چشمهای روشنت رو دوباره باز می کنی تو

دوباره تو خیالم تا آسمون قد می کشی

می دونم دوباره زیر بارون کنار من می شینی تو

باز هم با صدات به در و دیوار دلم پر می کشی

باز هم ناز می کنی و بوسه رو تو دلم زمزمه می کنی تو

شاعر و طراح: مهرنگ


برای دریافت کاغذ دیواری بر روی لینک زیر کلیک کنید:

1024x700


+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 21:40  توسط مهرنگ  | 


همی گفتندی پادشاهی هوس کرد رعيت گردد و به ميان مردم رود تا از احوال ایشان از نزدیک خبر گیرد. پس رخت مبدل بر تن کرد و به تنهایی و بی خدم و حشم در شهر به راه افتاد. پس از گشت و گذاری کوتاه به هنگام ظهر در کوچه پس کوچه های شهر گدایی ژولیده روی و کور را رویت کرد. شاه به سوی وی رفت و پاره اي از وقت را همدم گدا شد و در کنار او نشست. کور آتشی بر افروخته بود و آلو (سيب زمينی) پخت می کرد. کور به مثال مردم بينا با مهارت خاصی آلو پخت می کرد و گاه گاهی با بی میلی با شاه سخنی هم می گفت و پاسخی در باب احوال خویش می داد. وقتی که آلو حاضر شد گدا سری کج کرد و روی به شاه گفتندی: کمی آلو برگیر ای شاه بينوا.


شاه ناگهان با نگاهی پر از شگفتی چشمانش از حدقه به در آمده و چندین بار به بالا و پایین پرید.( به قول امروزيها کَفَش به طور کامل بُريدندی.) سپس با حیرت پرسید: ای گدا از کجا به اين مَسئلت پی بردی؟

گدا با کمی درنگ و با همان صدای نَکره و خشن پاسخ گفت: چندی در کنارم بودی، صدای اذان شنيدم، صدای سبحان تو را نشنيدم. چندی با من بودی امّا سخنی از گرسنگی نگفتی. در دیار ما کسی که نماز نمی گذارد یا گداست و یا شاه و از آنجا که گرسنگی نمی دانی پس تو همان شاه بینوایی .

پادشاه که طاقت از کف برده بود گفتندی: پس چرا مرا بينوا خواندی؟

گدا در حالی که آلو در دهان می چرخاند گفت: صبح جارچيان جار مي زدند که شاهی جديد بر تخت نشسته و شاه سابق جان به جان آفرین تسليم کرده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 21:56  توسط مهرنگ  | 

*** این داستان رو با کمی تغییر از وبلاگ قبلیم انتخاب کردم.

باید می رفتم دانشگاه اما خب بد نبود قبل از رفتن سری هم به روزنامه های امروز می زدم. بعد از کلی شال و کلاه کردن به راه افتادم و مسیر دکه روزنامه فروشی رو با قدم هایی آرام و جستجوگر در پیش گرفتم. مثل همیشه و طبق عادت همیشگی در راه چهره افراد رو از نظرم می گذروندم و به ذهن پرسشگرم می سپردم. لباس، آرایش ، مو و نوع راه رفتن ها حرفهای زیادی برای گفتن و پرداختن داشتند. روی سنگفرشهای شلوغ شهر توی اون روز سرد و استخوان سوز سوژه های  زیادی در رفت و آمد بودند. پسر های الاف، مادر های نگران، مردان مصمم، زنان فمنیسم، منکران معروف، دخترکان بزک کرده، فرشندگان شاغل شغل های کاذب، گدایان سمج و دانش آموختگان بی دانش، همه و همه سوژه های تکراری هر روزه من تو خیابونهای شهر من بودند ولی با وجود تکراری بودنشان باز هم از دیدنشان و خواندنشان لذت می بردم.

اما آنروز به نظر می آمد که بک روز دیگر بود تا من سوژه ای رو ببینم که از هر لحاظ منحصر به فرد بود. لا به لای جمعیت غرق در روزمرگی کوچکی رو دیدم که در نظرم خیلی بزرگ جلوه کرد. یک دست کوچک که شیشه رستوران نسرین رو لمس می کرد و چشمان آشفته ای که درون مغازه رو دنبال می کرد، در لا به لای جمعیت بیش از هر چیزی چشمانم رو طلسم کرد. بی اختیار و بی فکر و تامل شالگردنم رو از دور گردنم باز کردم و گردن لخت دخترک رو پوشوندم. دخترک بیچاره با دهان نیمه باز و ابرو های بالا آمده و چشمان نگران فقط به من زل زد. و چقدر آن نگاه هنوز هم برایم تازگی و طراوت دارد. یک جفت چشم سبز ، مو هایی که از زردی به طلا می موند و تا پشت زانوها رو در نوردیده بود، دندونهایی که تازه چند تایشون ریخته بود، دامن سبز، پلیور آبی ،پاهای برهنه  و یه لبخند معصوم رو هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم.

-         اسمت چیه ؟ (من پرسیدم)

هیچ جوابی نیومد و انگار تا حالا حرف زدن رو یاد نگرفته بود.

-         نمی تونه حرف بزنه. اسمش لیلاست.

صدا از توی دکه روزنامه فروشی چند قدم اونورتر اومد. با اشاره بهش فهموندم که صبر کنه تا برگردم. رفتم رستوران و با عجله یه دست غذا سفارش دادم  ولی چون نمی تونستم ظرف رستوران رو بیرون ببرم ریختم توی یه نایلون و به دست های دخترک رسوندم.

-         زودتر بخور تا سرد نشده

با سر و دست چیزایی گفت که اصلا نفهمیدم.

-         منتظر داداشش میمونه تا بیاد، با هم بخورن.

باز هم صدا از دکه روزنامه فروشی بود. هر چند دلم نمی خواست ولی من هم کم کَمَک باید به دانشگاهم سری می زدم و روز رو از نو شروع می کردم. رفتم سراغ روزنامه ها و یکی یکی بالا پایینشون می کردم. هر چند چشمام روی کلمه های روزنامه می دوید و بالا پایین می رفت و لی همچنان دخترک ذوق زده رو می پاییدم. توی همون حال و هوا بودم که برادر دخترک هم رسید.

-         لیلا تو غذا خوردی

 دخترک سرش رو به نشونه تایید پایین آورد. در نایلن رو با لبخند به سمت پسرک باز کرد.

پسرک اخماش تو هم رفت و با پرخاش گفت:

-         نيگاه کن! همه گوشتاش رو خوردی فقط پلو رو واسه من گذاشتی؟ شِکمو

دخترک سرش رو پایین انداخت و خیلی زود قطرات معصوم اشکی سنگفرش خیابون رو خیس کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 23:50  توسط مهرنگ  | 



شاعر و طراح: مهرنگ

برای دریافت کاغذ دیواری بر روی لینک زیر کلیک کنید:

800X600
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 20:10  توسط مهرنگ  | 

آه از این زشتان که مه رو مینمایند از نقاب

از درون سو کاه تاب و از برون سو ماهتاب

 مولانا

به نام مزدایی که کرده ها و پرداخته های دروغکاران را بی اثر می کند(1). باز هم سخن نافذ بزرگ مرد بلخی، بهانه ای شد تا آبی بر آتش قلمم بریزم و دل را بر سیاهه مشق های سپیدِ (نورانی) مولانا گره بزنم و نیز اندرزی دگر با خود به سرا پرده اندیشه ببرم و با عمل خویش عجین کنم. آنجا که سهراب به شستن چشم ها اشاره کرد(2)  شاید بر این گفته مولانا واقف شده بود که چه پَری رویانی بر گرد دیده گانمان هستند که تا چشم نشوییم نمی توانیم به حقیقت زشتیشان پی ببریم. چشم شسته ی سهراب بود که دید او نقاب زیبایی و طرنازی بر چهره دوخته و می فریبد و می چاپد و دل می رباید بی آنکه اسرار درون افشا کند و چه بی خیالم که به ماهتابی ایشان بسنده کرده ام. اما نه فقط رخ اوست که در نقاب افسونگری، عشوه گری می کند بلکه سخنش از رُخَش بس زیباتر است. او افسونگر است، ما هم که بشریم و عاشق افسونگری پس او می گوید و ما هم مطیع افسونگریم. چه خوش می گوید و از کاهی بودن سخنش هیچ اثری نمی یابم و از ماهتابی بودن چینِشِ سخنانش سَر مست می شوم. آه بر این زشت که چه زیبا تلاوت می کند روح بطلانگری را درباره ی خدا، دین، کیش و آیینم و چه نیکو می راند تخت مسخ شدگی انسانی مثل من را که البته رخت زیبای انسانیت، عدل، زن برتری و رَزم ستیزی بر تن دارد(3). اما نه، او نه فقط خوش سیما و سخن ور است بلکه تصویر گر چیره دستِ زشتی در نقاب زیبایی هم هست. او چنان جهنم را بهشت گونه می آفریند و دلِ زشتِ متعفن را زلال می نمایاند و چنان فطرت تشنه را سیراب از سَراب می کند که حتی اگر جنّت را ببینم همگان را از آن بیزار می کنم و حتی اگر دِلِ پاک ببینم او را به تمسخر می گیرم و حتی اگر آب جاودانگی تعارفم کنند از نوشیدنش سر باز می زنم. آه از این همه زشتی که پنهان است و دشوار، در نقاب است و هوشیار، پر از کاه است ولی ماهتاب. بنابراین از خود می پرسم که به کِه (چه کسی) و به چِه (چه چیزی) پناه ببرم تا در اَمان باشم؟ با کمی تامل از کسی که آفریننده زیبایست، خود سِپَنتا مَینیو و خِرد اَفزاینده است طلب آشکاری زشت رویان و دغل بازان از راستگویان و پاکان می کنم و سپس از او می خواهم که حقیقت را در چشمان بیمناکم عریان کند تا مرد را از نامردمان متمایز کنم. اما نه این کافی نیست و این همه ی حرفهایم نیست یکی از درون بانگ می زند، نهیب بر می آورد، پرخاشگری می کند و خود را به این سو و آن سوی خیالم می کوبد که نکند آن او، آن زشت درونِِ زیبا برون .... نکند آن درون پوچِ برون بريء(4) .... نکند آن دجّالِ دُزد ضمیر نه در برون که در درون من خفته باشد ...... نکند این او که نقاب بر رخ می کشد و به هر رنگی در می آید در درون باید بیابمش .... نکند آن او جزیی از من یا حتی خودِ من باشم (5)؟؟!!

 

 


1) اوستا، یسنا 47، بند 4

سپنتا مینیو (روان و خرد فزاینده) کرده ها و پرداخته های دروغکاران را بی اثر می کند. ترجمه دکتر فرهنگ مهر در کتاب دیدی نو از دینی کهن ص 234

2) چشمها را باید شست /جور دیگر باید دید. سهراب سپهری

3) چه بسا که خودش شیطان را خدا و دین را مسلک شیطان می سازد واز سویی انسانیت را می کشد، عدل را پایمال می کند، زن را پست می کند و رزم را می آفریند

4) معصوم

5) اشاره به شعر دیگری از مولانا که از زبان شیطان سخن می گوید و اینگونه بیان می کند که شیطان فقط آیینه ای برای نمایش زشتی ها و خوبی هاست و این انسان است که انتخابگر است:

 

نيك را چون بد كنم يزدان نيم
داعيم من خالق ايشان نيم

خوب را من زشت سازم رب نه‌ام
زشت را و خوب را آيينه‌ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 20:44  توسط مهرنگ  | 


شاعر : دکتر افشین یداللهی

طراح: مهرنگ

جهت دریافت کاغذ دیواری لینکهای زیر را انتخاب کنید:

800x600
1024x768

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:21  توسط مهرنگ  | 

عکس از سایت مولانا

 

 غیر رویت هرچه بینم نور چشمم کم شود

هر کسی را ره مده ای پرده مژگان من

مولانا

 

به نام خدایی که نور آسمانها و زمین است (۱) . حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی شاعر پارسی گوی زاده بلخ بی شک یکی از ستاره های بی بدیل و درخشان جهان اسلام به شمار می رود که سخن نافذ و فیلسوفانه اش نه تنها در عصر خودش بلکه در عصر کنونی نیز جلا بخش دلهای عاشق و حقیقت جو است. اشعار و جملات پند آمیز مولانا هرچند از نظر نظام و شکل و قافیه چندان زیبا و روان نیست (و به مثال ویرانه ای از کلمات است) اما از نظر معنی و مفهوم دارای ابعادی بی نظیر و شگفت انگیز است که هر کسی را به فکر و تدبر وا می دارد. آرا و افکار پرشور او از حد و اندازه های یک مرز و بوم (کشور) و یک فرهنگ فراتر است و دارای منزلتی جهانی برای همه انسانها و اعصار می باشد (۲).

بیت بالا برگرفته از غزلیات مولانا می باشد که در آن با چیره دستی اندیشه های خود را به تصویر می کشد. در کنار معنای ظاهری آن بایستی نکاتی ظریف در بیت بالا را در نظر گرفت که جای بحث و گفتگو دارند. نور در فرهنگ و سنت ایران زمین جایگاهی کهن دارد که نماد پاکی و همچنین چیرگی در برابر تاریکی است، تاریکی که مظهر زشتی و گناه و پلیدیست. نور در آیین مهر، پهلویون (۳)، زردشتی و مانوی (۴) دارای اهمیت و قداست بوده  و هست. اما حتی مسلمانان نسبت به آن بی توجه نبودند و افرادی همچون شیخ شهاب الدین ابوالفتح یحی سهروردی معروف به شیخ اشراق فلسفه خود را بر نور و ظلمت پایه گذاری کردند. به عقیده نگارنده پیر هرات به آرا فیلسوفان بنامی همچون سهروردی که نسلی پیش از او میزیسته و همچنین با فرهنگ ایرانی و باستانی خویش کاملا آشنا بوده و عامدا از اصطلاح نور چشم بهره جسته است. اما چشمی که در دل آدمی نهفته است چشمی که اگر از اله (خداوندگار) خویش روی گردان شود خاموشی و تاریکی و زشتی و پلیدی نصیبش خواهد شد. مولانا این نکته را متذکر می شود که چشم دلی که خواستگاه و میلش و خواهشش ، رو و سو و جهت الهی ندارد کم فروغ می شود و راه تباهی می پیماید.

سهروردی (شیخ اشراق) معتقد بود که افراد بشر که همه از نور هستند چند نوع می‌باشند. در بعضی از آنها، نور طوری متراکم گردیده که راه برای عبور نورهائی که از اطراف به آنها می‌تابد وجود ندارد اما تراکم نور در بعضی از اشخاص کمتر و آنها دارای تبلور هستند و نوری که از اطراف بر آنان می‌تابد از آنها عبور می‌کند (۵). با توجه به نظر شیخ مقتول (اشراق) و گفته مولانا اینطور می توان نتیجه گرفت که انسانی که از نور حق سرشار شد و دلش با روشنایی عجین شد و به غیر از رویت حق چیزی نخواست, راه حق و حقیقت و زیبایی را می پیماید و آنقدر نورانی می شود و از نور الهی تاثیر می پذیرد تا جزیی از خود نورالانوار(۶) می شود.

در پایان پیر هرات با چیره دستی و لطافت خاصی خود و بشر را نهیب می زند که هر کسی و چیزی و خیالی و هوسی را به سرا پرده ی دیدگان دل خویش راه مدهید تا شما هم جزو رستگارن باشید.

 



۱) خدا نور (وجود بخش) آسمانها و زمین است – بخشی از آیه 35 سوره نور به ترجمه استاد محی الدین الهی قمشه ای

۲) هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود – وارهد از هر دو جهان بی حد و اندازه شود (مولانا)

۳) از کتاب سهروردی شیخ اشراق مدیحه سرای نور نوشته عطاالله تدین ص 59

۴) آیین مانوی – ویکی پدیا

۵) از کتاب سهروردی شیخ اشراق مدیحه سرای نور نوشته عطاالله تدین ص 90

۶) سهروردی وجودشناسی خود را «نورالانوار» نام داده است. همان حقیقت الهی که درجه روشنی آن چشم را کور می کند. نور را نمی توان با کمک چیز دیگر و نسبت به آن تعریف کرد، زیرا تمام اشیا با نور آشکار می شوند و طبعا باید با نور تعریف شوند. «نورالانوار» یا «نور مطلق» همان وجود مطلق است و تمام موجودات، وجود خود را از این منبع کسب کرده اند و جهان هستی چیزی جز مراتب و درجات گوناگون روشنایی و تاریکی نیست. به همین دلیل سلسله مراتب موجودات بستگی به درجه نزدیکی آن ها با «نورالانوار» دارد، یعنی به میزان درجه «اشراق» و نوری که از نورالانوار به آن ها می رسد. ویکی پدیا

 

مواخذ:

1.       اوصاف پارسایان نوشته دکتر عبدالکریم سروش

۲.     سهروردی شیخ اشراق مدیحه سرای نور نوشته عطاالله تدین

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 22:52  توسط مهرنگ  |