*** این داستان رو با کمی تغییر از وبلاگ قبلیم انتخاب کردم.
باید می رفتم دانشگاه اما خب بد نبود قبل از رفتن سری هم به روزنامه های امروز می زدم. بعد از کلی شال و کلاه کردن به راه افتادم و مسیر دکه روزنامه فروشی رو با قدم هایی آرام و جستجوگر در پیش گرفتم. مثل همیشه و طبق عادت همیشگی در راه چهره افراد رو از نظرم می گذروندم و به ذهن پرسشگرم می سپردم. لباس، آرایش ، مو و نوع راه رفتن ها حرفهای زیادی برای گفتن و پرداختن داشتند. روی سنگفرشهای شلوغ شهر توی اون روز سرد و استخوان سوز سوژه های زیادی در رفت و آمد بودند. پسر های الاف، مادر های نگران، مردان مصمم، زنان فمنیسم، منکران معروف، دخترکان بزک کرده، فرشندگان شاغل شغل های کاذب، گدایان سمج و دانش آموختگان بی دانش، همه و همه سوژه های تکراری هر روزه من تو خیابونهای شهر من بودند ولی با وجود تکراری بودنشان باز هم از دیدنشان و خواندنشان لذت می بردم.
اما آنروز به نظر می آمد که بک روز دیگر بود تا من سوژه ای رو ببینم که از هر لحاظ منحصر به فرد بود. لا به لای جمعیت غرق در روزمرگی کوچکی رو دیدم که در نظرم خیلی بزرگ جلوه کرد. یک دست کوچک که شیشه رستوران نسرین رو لمس می کرد و چشمان آشفته ای که درون مغازه رو دنبال می کرد، در لا به لای جمعیت بیش از هر چیزی چشمانم رو طلسم کرد. بی اختیار و بی فکر و تامل شالگردنم رو از دور گردنم باز کردم و گردن لخت دخترک رو پوشوندم. دخترک بیچاره با دهان نیمه باز و ابرو های بالا آمده و چشمان نگران فقط به من زل زد. و چقدر آن نگاه هنوز هم برایم تازگی و طراوت دارد. یک جفت چشم سبز ، مو هایی که از زردی به طلا می موند و تا پشت زانوها رو در نوردیده بود، دندونهایی که تازه چند تایشون ریخته بود، دامن سبز، پلیور آبی ،پاهای برهنه و یه لبخند معصوم رو هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم.
- اسمت چیه ؟ (من پرسیدم)
هیچ جوابی نیومد و انگار تا حالا حرف زدن رو یاد نگرفته بود.
- نمی تونه حرف بزنه. اسمش لیلاست.
صدا از توی دکه روزنامه فروشی چند قدم اونورتر اومد. با اشاره بهش فهموندم که صبر کنه تا برگردم. رفتم رستوران و با عجله یه دست غذا سفارش دادم ولی چون نمی تونستم ظرف رستوران رو بیرون ببرم ریختم توی یه نایلون و به دست های دخترک رسوندم.
- زودتر بخور تا سرد نشده
با سر و دست چیزایی گفت که اصلا نفهمیدم.
- منتظر داداشش میمونه تا بیاد، با هم بخورن.
باز هم صدا از دکه روزنامه فروشی بود. هر چند دلم نمی خواست ولی من هم کم کَمَک باید به دانشگاهم سری می زدم و روز رو از نو شروع می کردم. رفتم سراغ روزنامه ها و یکی یکی بالا پایینشون می کردم. هر چند چشمام روی کلمه های روزنامه می دوید و بالا پایین می رفت و لی همچنان دخترک ذوق زده رو می پاییدم. توی همون حال و هوا بودم که برادر دخترک هم رسید.
- لیلا تو غذا خوردی
دخترک سرش رو به نشونه تایید پایین آورد. در نایلن رو با لبخند به سمت پسرک باز کرد.
پسرک اخماش تو هم رفت و با پرخاش گفت:
- نيگاه کن! همه گوشتاش رو خوردی فقط پلو رو واسه من گذاشتی؟ شِکمو
دخترک سرش رو پایین انداخت و خیلی زود قطرات معصوم اشکی سنگفرش خیابون رو خیس کرد.