شاه که بینوا شده بود و دیگر نه خدمی و نه حشمی بر گردش می چرخیدند چاره ای نمی دید جز اینکه با گدای کور همدم و همراه شود. در کوچه پس کوچه های شهر به راه می افتادند و برای لقمه ای نان به این و آن آویزان می شدند.
روزی شاه و کور که مطابق روزهای دگر در کوچه ای کورمال و گرسنه وار قدم بر میداشتند شخصی را به نهایت کریه المنظر که مالا مال بود از ریش و پشم درهم و برهم رو در روی خویش یافتند. فرد مذکور به محض رویت گدا و شاه خنده ای بلند سر داد. کور تا صدای خنده های مستانه آن شخص را شنید به سرعت به سویش پر کشید و بوسه هایی سخت پر آب بر دستان نیمه پشمین وی زد و تا می توانست قربان صدقه ایشان رفت. بوسه های کور و خنده های طاعون وار مرد حالتی تهوع آور به شاه دست داد اما از آنجا که بیم گرسنگی می رفت هر چه را بالا آورده بود در نیمه راه قورت داد و به پایین کشید.
وقتی که شخص با دادن انعامی ناچیز از آنها دور شد شاه با چشمانی از حدقه در رفته و ابروانی کمانی و لبانی نیمه باز پرسید:
- آخر این چه کاری بود که تو کردی. این مرد به خود شیطانی می ماند که از دوزخ فرار کرده ...
کور مجال نداد تا شاه حرفش را تمام کند با عصای دستش ضربتی به سرش زد و گفت:
- تا این شیاطین بر سر کارند و بر روی زمین راه می روند آدمی قدر مردان نیک را بهتر می فهمد که اگر ایشان نبودند نیک بودن بی معنی بود.
شاه خاموش شد و سپس دو نفری به راه خود ادامه دادند. در راه به گروهی از مردم بر خوردند که بر گرد زاهد شهر جمع شده بودند و از سخنان پر مغزش بهره ها می بردند. وقتی کور صدای زاهد را با گوشهایش دید به سمت وی چرخید و با دست به شاه اشاره کرد تا بدان سوی بروند. آنگاه که به چند قدمی زاهد رسیدند کور دست به زیر خرقه اش برد و سکه طلایی که از دست شیطان گرفته بود بیرون کشید و با تمام توانی که در خود می دید آن را بر سر زاهد کوبید. این بار دیگر شاه مجال این را پیدا نکرد تا ذهن کنجکاوش را با سوالی آرامش بخشد چرا که مردم تا ایشان جای سالم در بدن داشتند با مشت و لگد ناسالم کردند.
بعد از اتمام ماجرا قبل از اینکه شاه لب به پرسشی باز کند گدا همانطور که بر روی زمین دراز به دراز افتاده بود با نفس های بریده بریده به سختی گفت:
- اگر زاهدان متحجر صفتی چون ایشان نبودند شیاطینی چون آن مرد که امروز دیدی بر روی زمین راه نمی رفتند.
مطلب مرتبط : اندر حکایت شاه



