همی گفتندی پادشاهی هوس کرد رعيت گردد و به ميان مردم رود تا از احوال ایشان از نزدیک خبر گیرد. پس رخت مبدل بر تن کرد و به تنهایی و بی خدم و حشم در شهر به راه افتاد. پس از گشت و گذاری کوتاه به هنگام ظهر در کوچه پس کوچه های شهر گدایی ژولیده روی و کور را رویت کرد. شاه به سوی وی رفت و پاره اي از وقت را همدم گدا شد و در کنار او نشست. کور آتشی بر افروخته بود و آلو (سيب زمينی) پخت می کرد. کور به مثال مردم بينا با مهارت خاصی آلو پخت می کرد و گاه گاهی با بی میلی با شاه سخنی هم می گفت و پاسخی در باب احوال خویش می داد. وقتی که آلو حاضر شد گدا سری کج کرد و روی به شاه گفتندی: کمی آلو برگیر ای شاه بينوا.
شاه ناگهان با نگاهی پر از شگفتی چشمانش از حدقه به در آمده و چندین بار به بالا و پایین پرید.( به قول امروزيها کَفَش به طور کامل بُريدندی.) سپس با حیرت پرسید: ای گدا از کجا به اين مَسئلت پی بردی؟
گدا با کمی درنگ و با همان صدای نَکره و خشن پاسخ گفت: چندی در کنارم بودی، صدای اذان شنيدم، صدای سبحان تو را نشنيدم. چندی با من بودی امّا سخنی از گرسنگی نگفتی. در دیار ما کسی که نماز نمی گذارد یا گداست و یا شاه و از آنجا که گرسنگی نمی دانی پس تو همان شاه بینوایی .
پادشاه که طاقت از کف برده بود گفتندی: پس چرا مرا بينوا خواندی؟
گدا در حالی که آلو در دهان می چرخاند گفت: صبح جارچيان جار مي زدند که شاهی جديد بر تخت نشسته و شاه سابق جان به جان آفرین تسليم کرده است.
