تبليغاتX
مهرنگ نامه - اندر حکایت شاه (۳)

مهرنگ نامه

مشق شب


روز ها و شب ها با شباهتی کم نظیر و طاقت فرسا برای شاه در گذر بودند. شاه و کور دست در دست هم  به امید لقمه ای نان و خرما و کمی هم آب کوچه ها را گز می کردند.


روزی شاه از کوچه تنگ و تاریک کورمال و خرامان در گذر بودند که شاه به ناگاه جوانی را در انتهای کوچه دید که همچون ماه زمین و زمان را روشن می کرد. هر چه جوان نزدیکتر می شد دهان شاه از تعجب و تحسین فراخ تر می شد. آهسته اما به شکلی که کور هم می شنید گفت: "کور خوشا به حالت که چشمان کور شده ات این صحنه را نمی بیند والا حکما به گناهی دچار می شدی." وقتی جوان به چند قدمی رسید شاه طاقت از کف برید و با صدایی لرزان ‍پرسید ای جوان تو کیستی که تا به حال تو را در این شهر ندیده ام؟ جوان لبخندی بر لب نشاند که بر زیبایی او دو چندان افزود و سپس با لحنی آرام و خوشایند گفت " من چندان هم نا آشنا نیستم. من ابلیسم ای فرزند آدم." 

شاه اینبار از تعجب دهانش فراختر از قبل شد. شاه بدون اینکه گردن بچرخاند گفت " ای کور می شنوی؟ ما شنیده بودیم که ابلیس از زشتی بی مانند است اما این جوان به ماه شب چهارده می ماند." قبل از اینکه کور مجال سخن بیابد ابلیس بی درنگ گفت "بیهوده مرا به زشتی و سیاهی می خوانند و این بخاطر کینه ایست که از جدتان آدم بر جای مانده است."

شاه پاسخ داد " خدا لعنتت کند که از روی حسد به آدمی نافرمانی کردی و به فریبش پرداختی."

ابلیس لبخند تمسخر آمیزی بر لب جاری کرد و گفت" من اگر خدای را نافرمانی کردم و درشتی کردم از روی حسد بود و از عشق به خداوند بود که من او را فقط برای خود می خواستم. اما می خواهم بدانم نافرمانی جدت آدم در بهشت و تو بر روی زمین از چه روی بود؟!!  


پ.ن: 

ترک سجده از حسد گیرم که بود

آن حسد از عشق خیزد نز جحود

مولانا


لینک های مرتبط:

اندر حکایت شاه

اندر حکایت شاه (۲)


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 23:45  توسط مهرنگ  |