تبليغاتX
مهرنگ نامه - مولانا نامه (2)

مهرنگ نامه

مشق شب

آه از این زشتان که مه رو مینمایند از نقاب

از درون سو کاه تاب و از برون سو ماهتاب

 مولانا

به نام مزدایی که کرده ها و پرداخته های دروغکاران را بی اثر می کند(1). باز هم سخن نافذ بزرگ مرد بلخی، بهانه ای شد تا آبی بر آتش قلمم بریزم و دل را بر سیاهه مشق های سپیدِ (نورانی) مولانا گره بزنم و نیز اندرزی دگر با خود به سرا پرده اندیشه ببرم و با عمل خویش عجین کنم. آنجا که سهراب به شستن چشم ها اشاره کرد(2)  شاید بر این گفته مولانا واقف شده بود که چه پَری رویانی بر گرد دیده گانمان هستند که تا چشم نشوییم نمی توانیم به حقیقت زشتیشان پی ببریم. چشم شسته ی سهراب بود که دید او نقاب زیبایی و طرنازی بر چهره دوخته و می فریبد و می چاپد و دل می رباید بی آنکه اسرار درون افشا کند و چه بی خیالم که به ماهتابی ایشان بسنده کرده ام. اما نه فقط رخ اوست که در نقاب افسونگری، عشوه گری می کند بلکه سخنش از رُخَش بس زیباتر است. او افسونگر است، ما هم که بشریم و عاشق افسونگری پس او می گوید و ما هم مطیع افسونگریم. چه خوش می گوید و از کاهی بودن سخنش هیچ اثری نمی یابم و از ماهتابی بودن چینِشِ سخنانش سَر مست می شوم. آه بر این زشت که چه زیبا تلاوت می کند روح بطلانگری را درباره ی خدا، دین، کیش و آیینم و چه نیکو می راند تخت مسخ شدگی انسانی مثل من را که البته رخت زیبای انسانیت، عدل، زن برتری و رَزم ستیزی بر تن دارد(3). اما نه، او نه فقط خوش سیما و سخن ور است بلکه تصویر گر چیره دستِ زشتی در نقاب زیبایی هم هست. او چنان جهنم را بهشت گونه می آفریند و دلِ زشتِ متعفن را زلال می نمایاند و چنان فطرت تشنه را سیراب از سَراب می کند که حتی اگر جنّت را ببینم همگان را از آن بیزار می کنم و حتی اگر دِلِ پاک ببینم او را به تمسخر می گیرم و حتی اگر آب جاودانگی تعارفم کنند از نوشیدنش سر باز می زنم. آه از این همه زشتی که پنهان است و دشوار، در نقاب است و هوشیار، پر از کاه است ولی ماهتاب. بنابراین از خود می پرسم که به کِه (چه کسی) و به چِه (چه چیزی) پناه ببرم تا در اَمان باشم؟ با کمی تامل از کسی که آفریننده زیبایست، خود سِپَنتا مَینیو و خِرد اَفزاینده است طلب آشکاری زشت رویان و دغل بازان از راستگویان و پاکان می کنم و سپس از او می خواهم که حقیقت را در چشمان بیمناکم عریان کند تا مرد را از نامردمان متمایز کنم. اما نه این کافی نیست و این همه ی حرفهایم نیست یکی از درون بانگ می زند، نهیب بر می آورد، پرخاشگری می کند و خود را به این سو و آن سوی خیالم می کوبد که نکند آن او، آن زشت درونِِ زیبا برون .... نکند آن درون پوچِ برون بريء(4) .... نکند آن دجّالِ دُزد ضمیر نه در برون که در درون من خفته باشد ...... نکند این او که نقاب بر رخ می کشد و به هر رنگی در می آید در درون باید بیابمش .... نکند آن او جزیی از من یا حتی خودِ من باشم (5)؟؟!!

 

 


1) اوستا، یسنا 47، بند 4

سپنتا مینیو (روان و خرد فزاینده) کرده ها و پرداخته های دروغکاران را بی اثر می کند. ترجمه دکتر فرهنگ مهر در کتاب دیدی نو از دینی کهن ص 234

2) چشمها را باید شست /جور دیگر باید دید. سهراب سپهری

3) چه بسا که خودش شیطان را خدا و دین را مسلک شیطان می سازد واز سویی انسانیت را می کشد، عدل را پایمال می کند، زن را پست می کند و رزم را می آفریند

4) معصوم

5) اشاره به شعر دیگری از مولانا که از زبان شیطان سخن می گوید و اینگونه بیان می کند که شیطان فقط آیینه ای برای نمایش زشتی ها و خوبی هاست و این انسان است که انتخابگر است:

 

نيك را چون بد كنم يزدان نيم
داعيم من خالق ايشان نيم

خوب را من زشت سازم رب نه‌ام
زشت را و خوب را آيينه‌ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 20:44  توسط مهرنگ  |